یادداشت؛
از دابی تا رستم؛ چرا فرهنگ ما کمتر مطالبهگر میسازد؟

گاهی یک خبر کوچک، اگر دقیقتر دیده شود، پرسش بزرگی درباره فرهنگ و جامعه پیش روی ما میگذارد. ماجرای تغییر مسیر یک کابل برق زیردریایی در ولز برای جلوگیری از آسیب به محل مرتبط با شخصیت «دابی» در مجموعه هری پاتر، و خبر تولید پازلهای سهبعدی با الهام از شخصیتهای «KPop Demon Hunters»، در ظاهر دو موضوع کاملاً متفاوتاند؛ یکی به یک پروژه زیرساختی مربوط است و دیگری به یک محصول سرگرمی. اما در لایهای عمیقتر، هر دو یک واقعیت مهم را نشان میدهند: فرهنگ زمانی ماندگار میشود که از متن و تصویر عبور کند و وارد زندگی روزمره مردم شود.
ماجرای دابی از این منظر قابل توجه است. دابی شخصیتی خیالی است، اما برای بخشی از مخاطبان هری پاتر چنان به خاطره و تجربه فرهنگی آنان پیوند خورده که محل مرتبط با او در جهان واقعی نیز اهمیت پیدا کرده است. اعتراض طرفداران به احتمال آسیبدیدن این محل، صرفاً یک واکنش هواداری نیست؛ نشانه شکلگیری نوعی تعلق فرهنگی است. مخاطبی که سالها با یک جهان داستانی زندگی کرده، ممکن است نسبت به سرنوشت آن جهان حساس شود و حتی برای حفظ آن دست به کنش بزند.
این اتفاق نشان میدهد: فرهنگ فقط مخاطب تولید نمیکند؛ اگر بهدرستی شکل بگیرد، میتواند تعلق، هویت و در نهایت مطالبه فرهنگی ایجاد کند.
نمونه دوم، یعنی پازلهای سهبعدی «KPop Demon Hunters»، وجه دیگری از همین فرایند را نشان میدهد. یک شخصیت که ابتدا در یک اثر تصویری معرفی شده، اکنون به محصولی تبدیل شده که مخاطب میتواند آن را لمس کند، بسازد و در فضای شخصی خود نگه دارد. به این ترتیب، شخصیت داستانی از صفحه نمایش وارد خانه میشود و بخشی از تجربه روزمره مخاطب را شکل میدهد.
در واقع، یک زنجیره فرهنگی شکل میگیرد: داستان، شخصیت میسازد؛ شخصیت، مخاطب و هوادار ایجاد میکند؛ هوادار، بازار میسازد و بازار، امکان تولید محصولات تازه را فراهم میکند. این محصولات نیز دوباره شخصیت و جهان داستانی را به زندگی مردم بازمیگردانند. در چنین چرخهای، فرهنگ صرفاً دیده نمیشود؛ بلکه تجربه و زندگی میشود.
این موضوع برای ایران اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا مسئله ما کمبود سرمایه فرهنگی نیست. ایران از نظر داستان، اسطوره، شخصیت و میراث ادبی یکی از غنیترین منابع فرهنگی را در اختیار دارد. شاهنامه با شخصیتهایی همچون رستم، سهراب، سیاوش، رودابه، تهمینه، زال، سیمرغ و ضحاک، تنها یک متن ادبی نیست؛ مجموعهای از جهانهای روایی و شخصیتهایی است که ظرفیت تبدیلشدن به محصولات و تجربههای فرهنگی معاصر را دارند.
پرسش اساسی این است که این سرمایه تا چه اندازه در زندگی نسل امروز حضور دارد؟
چند کودک ایرانی میتوانند یک عروسک یا پازل از شخصیت مورد علاقه خود در شاهنامه داشته باشند؟ چند نوجوان میتوانند یک بازی رایانهای باکیفیت بر اساس جهان شاهنامه تجربه کنند؟ چه تعداد بازی رومیزی، انیمیشن، کمیک یا محصولات فرهنگی دیگر وجود دارد که بتواند شخصیتهای اسطورهای ما را برای سالها در ذهن یک نسل زنده نگه دارد؟
اینجاست که تفاوت میان حفظ میراث و زنده نگهداشتن فرهنگ آشکار میشود. ما سالها میراث فرهنگی را معرفی کردهایم؛ درباره آن کتاب نوشتهایم، در مدارس آموزش دادهایم، در مناسبتها سخن گفتهایم و در جشنوارهها از آن تقدیر کردهایم. اما معرفی یک میراث لزوماً به معنای ایجاد رابطه میان نسل جدید و آن میراث نیست.
فرهنگ زمانی برای یک نسل به تجربهای زنده تبدیل میشود که بتواند آن را در زندگی خود ببیند، لمس کند و درباره آن گفتوگو کند؛ در کتاب، بازی، موسیقی، انیمیشن، شخصیت، اسباببازی و حتی اشیایی که در اتاق خود نگه میدارد.
این مسئله، اهمیت صنایع فرهنگی و خلاق را روشن میکند. یکی از ضعفهای جدی ما آن است که اغلب با «اثر» فکر میکنیم، نه با «جهان فرهنگی». یک فیلم تولید میشود، اکران میشود و پروژه پایان مییابد؛ در حالی که اگر آن اثر ظرفیت ایجاد یک جهان داستانی را داشته باشد، میتوان شخصیتهای آن را توسعه داد، برای آنها کتاب، بازی، اسباببازی، محصولات تصویری و دیگر کالاهای فرهنگی تولید کرد و حتی زمینه شکلگیری یک برند فرهنگی را فراهم آورد.
بنابراین، مسئله فقط کمبود تولید نیست؛ گسست میان حلقههای زنجیره فرهنگی است. نویسنده، فیلمساز، طراح بازی، ناشر، تولیدکننده، سرمایهگذار و بازار اغلب در یک زنجیره منسجم قرار نمیگیرند. نتیجه این است که بسیاری از پروژهها با پایان بودجه پایان مییابند و کمتر به یک جریان فرهنگی پایدار تبدیل میشوند.
البته توسعه صنایع فرهنگی صرفاً به تصمیم دولت وابسته نیست. سرمایهگذاری در فرهنگ پرریسک است، بازار در بسیاری از حوزهها محدود است، مالکیت فکری با چالشهایی روبهروست و بخش خصوصی نیز برای سرمایهگذاری بلندمدت با عدم قطعیت مواجه است. با این حال، سیاستگذار فرهنگی نیز نمیتواند نسبت به شکلگیری این اکوسیستم بیتفاوت باشد.
وظیفه دولت این نیست که برای رستم پازل تولید کند؛ بلکه باید شرایطی فراهم شود که طراح بتواند پازل رستم را طراحی کند، تولیدکننده آن را بسازد، بازار آن را عرضه کند و خانواده بتواند آن را خریداری کند. این یعنی حرکت از سیاست تولید اثر به سمت ساخت اکوسیستم فرهنگی پیش برود.
در این میان، یک واقعیت مهم نیز نباید نادیده گرفته شود: مخاطب امروز صرفاً به دلیل «ایرانی بودن» یک محصول فرهنگی آن را انتخاب نمیکند. کودک و نوجوان در معرض محصولات متنوع و باکیفیت جهانی قرار دارد. بنابراین، اگر قرار است شخصیتها و روایتهای ایرانی در میدان رقابت فرهنگی حضور داشته باشند، باید جذاب، خلاق و باکیفیت باشند.
حفظ فرهنگ نیز لزوماً به معنای بستن راه ورود فرهنگهای دیگر نیست. پرسش مهمتر این است که ما چه محصولاتی تولید کردهایم که مخاطب بخواهد آنها را انتخاب کند؟ هویت فرهنگی زمانی قدرتمند میشود که بتواند با زبان و ابزارهای امروز، تجربهای جذاب برای مخاطب ایجاد کند.
تجربه کره جنوبی نیز از این منظر قابل توجه است؛ نه بهعنوان الگویی برای کپیبرداری، بلکه بهعنوان نمونهای از توسعه یک اکوسیستم فرهنگی که در آن موفقیت یک محصول در همان نقطه متوقف نمیشود. شخصیتها توسعه پیدا میکنند، داستانها گسترش مییابند، محصولات جدید ساخته میشوند و رابطه با هواداران استمرار پیدا میکند.
ما نیز لازم نیست نسخه ایرانی کیپاپ یا هری پاتر بسازیم. سرمایه فرهنگی خود را داریم. آنچه نیاز داریم، روش تازهای برای فعالکردن این سرمایه در زندگی معاصر است.
رستم، سیمرغ، آرش، سیاوش و بسیاری از شخصیتهای ادبی و تاریخی ایران میتوانند دوباره روایت شوند؛ در قالب انیمیشن، بازی، کمیک، اسباببازی، محصولات آموزشی و سرگرمی و دیگر قالبهای فرهنگی. بازآفرینی این شخصیتها لزوماً به معنای بیاحترامی به میراث نیست؛ گاهی احترام واقعی به میراث، آن است که اجازه دهیم دوباره زندگی کند.
در نهایت، دو خبر کوچک درباره دابی و پازلهای «KPop Demon Hunters» یک درس بزرگ پیش روی ما میگذارند. یکی نشان میدهد که فرهنگ میتواند آنقدر در ذهن مخاطب ریشه بدواند که به تعلق و مطالبه تبدیل شود و دیگری نشان میدهد که چگونه یک جهان داستانی میتواند از صفحه نمایش عبور کند و وارد فضای زندگی مردم شود.
از این رو، شاید بهتر باشد به جای آنکه فقط بپرسیم چند کتاب، فیلم یا جشنواره تولید کردهایم، پرسشهای دیگری مطرح کنیم: چه شخصیتهایی ساختهایم که مردم واقعاً دوستشان داشته باشند؟ چه جهانهایی ایجاد کردهایم که مخاطب بخواهد سالها در آنها بماند؟ چه محصولاتی ساختهایم که فرهنگ را وارد خانهها کند؟ و مهمتر از همه، چه چیزی ساختهایم که مردم نسبت به آن احساس تعلق کنند و برای حفظش مطالبه داشته باشند؟
فرهنگ زمانی واقعاً نهادینه میشود که دیگر فقط نهادهای رسمی درباره حفظ آن سخن نگویند، بلکه مردم نیز آن را بخشی از زندگی خود بدانند؛ در اتاق کودک، در گوشی نوجوان، در بازی، در خاطرات و در تجربه روزمره.
ایران کمبود داستان و شخصیت ندارد؛ مسئله اصلی، فاصله میان این گنجینه و زندگی امروز مردم است. این فاصله نه با سخنرانی و بخشنامه و نه با بودجه بهتنهایی از میان نمیرود. باید محصول، تجربه و جهان فرهنگی تازهای ساخت؛ چیزی که کودک بخواهد ببیند، نوجوان دنبال کند، خانواده برایش هزینه کند، هنرمند ادامهاش دهد و سرمایهگذار آیندهای برای آن ببیند.
زیرا فرهنگ با دستور ماندگار نمیشود؛ با زندگیکردن ماندگار میشود.
فرگل غفاری-پژوهشگر فرهنگ وارتباطات – سردبیر خبرگزاری سیناپرس





