پژوهشگر برجسته علوم اعصاب، کریستوف کخ، دیدگاهی بحثبرانگیز درباره منشأ آگاهی مطرح کرده است؛ اینکه شاید مغز آگاهی را تولید نمیکند، بلکه آن را شکل میدهد یا از میان خود عبور میدهد.
به گزارش سیناپرس، برای دههها، دانشمندان علوم اعصاب تلاش کردهاند منشأ زیستی آگاهی را در مغز پیدا کنند. دیدگاه غالب این است که افکار، احساسات، خاطرات و تجربههای ذهنی ما در نتیجه فعالیت شبکههای پیچیده نورونها ایجاد میشوند.
اما اگر این فرض از اساس کامل نباشد ،چه می شود؟
این پرسشی است که کریستوف کخ، عصبشناس مؤسسه آلن در سیاتل، بار دیگر مطرح کرده است. او در نشست «پشت و فراتر از مغز» بنیاد بیال در پرتغال، در آوریل ۲۰۲۶، چالشهای موجود در درک علمی آگاهی را بررسی کرد.
کخ نقش حیاتی مغز در تجربه آگاهانه را انکار نمیکند. شواهد چند دهه پژوهش نشان دادهاند که آسیب مغزی، بیماری، بیهوشی و حتی تحریک الکتریکی مغز میتواند آگاهی انسان را بهشدت تغییر دهد یا کاملاً از بین ببرد.
اما پرسش او متفاوت است: آیا مغز آگاهی را تولید میکند یا صرفاً چیزی بنیادیتر را شکل میدهد؟
معمایی که علوم اعصاب هنوز نتوانسته حل کند
دانشمندان امروز اطلاعات بسیار بیشتری درباره نحوه پردازش اطلاعات در مغز دارند. مدارهای عصبی مرتبط با ادراک، حافظه، احساسات و تصمیمگیری تا حد زیادی شناسایی شدهاند.
با این حال، همچنان یک پرسش اساسی بدون پاسخ باقی مانده است:چرا فعالیت فیزیکی مغز با تجربهای ذهنی و شخصی همراه میشود؟
به بیان ساده، دانشمندان میتوانند تا حد زیادی توضیح دهند که نورونها چگونه اطلاعات را پردازش میکنند، اما هنوز نمیدانند چرا این فعالیتهای الکتروشیمیایی با تجربههایی مانند عشق، ترس، امید، رؤیا و احساس «بودن» همراه میشوند.
کخ در مقالهای که هنوز منتشر نشده و در اختیار ScienceAlert قرار داده، این مسئله را یکی از عمیقترین معماهای علم توصیف کرده است.
او پیشتر نیز با این مسئله درگیر بوده است. در سال ۲۰۲۳، کخ در یک شرطبندی ۲۵ ساله با فیلسوف دیوید چالمرز پذیرفت که علوم اعصاب هنوز نتوانسته است سازوکار عصبی آگاهی را بهطور قطعی مشخص کند.
اگر آگاهی محصول مغز نباشد چطور؟
کخ برای بررسی این احتمال به دیدگاهی فلسفی به نام ایدهآلیسم تحلیلی (Analytic Idealism) توجه کرده است.
بر اساس این دیدگاه، آگاهی ممکن است یک ویژگی بنیادی واقعیت باشد، نه چیزی که مغز آن را از صفر تولید میکند.
در چنین چارچوبی، مغز بیشتر شبیه یک فیلتر یا شکلدهنده آگاهی در نظر گرفته میشود تا یک کارخانه تولید آگاهی.البته این ایده حاصل یک آزمایش علمی مشخص نیست و در حال حاضر یک چارچوب فلسفی و متافیزیکی محسوب میشود.
تجربهای شخصی که نگاه کخ را تغییر داد
یکی از دلایلی که کخ را به بررسی جدیتر این دیدگاه سوق داد، تجربهای شخصی بود که چند سال پیش هنگام نشستن تنها در ساحل برای او رخ داد.
او میگوید: در آن لحظه مرز میان «خود» و جهان اطرافش از بین رفت و احساس کرد با واقعیتی فراگیر و بیزمان مواجه شده است.کخ این تجربه را یکی از معنادارترین تجربیات زندگی خود توصیف کرده و گفته است که نگاهش به واقعیت را تغییر داده است.
با این حال، او تأکید میکند:این تجربه مدرک علمی برای ایدهآلیسم تحلیلی نیست. به اعتقاد او، چنین تجربههایی صرفاً میتوانند دانشمندان را وادار کنند درباره برخی پیشفرضهای فلسفی خود دوباره فکر کنند.
فیزیک هم همیشه آن چیزی نیست که تصور میکردیم
کخ همچنین به تاریخ فیزیک مدرن اشاره میکند؛ تاریخی که نشان میدهد برخی از بنیادیترین تصورات انسان درباره جهان، پس از ظهور شواهد جدید تغییر کردهاند.
او البته ادعا نمیکند که فیزیک کوانتومی پاسخ معمای آگاهی را در اختیار ما گذاشته است. استدلال او این است که تاریخ علم نشان میدهد گاهی برای توضیح پدیدههای جدید، لازم است پیشفرضهای قدیمی درباره ماهیت واقعیت را بازنگری کنیم.
از این منظر، ممکن است علوم اعصاب نیز در آینده با چنین تغییر مفهومی روبهرو شود.
این دیدگاه چه معنایی برای هوش مصنوعی دارد؟
این بحث میتواند پیامدهایی فراتر از علوم اعصاب داشته باشد؛ بهویژه برای هوش مصنوعی.اگر آگاهی صرفاً نتیجه افزایش پیچیدگی محاسباتی نباشد، ساخت یک ماشین آگاه ممکن است با ایجاد رایانههایی قدرتمندتر و مدلهای هوش مصنوعی پیچیدهتر بهسادگی امکانپذیر نباشد.
این دیدگاه البته به معنای غیرممکن بودن آگاهی ماشینها نیست؛ بلکه میگوید صرف افزایش قدرت پردازشی یا هوشمندتر شدن یک سیستم، بهتنهایی نمیتواند ثابت کند که آن سیستم تجربهای آگاهانه دارد.
هنوز یک فرضیه، نه یک نظریه علمی اثباتشده
کخ تأکید دارد: ایدهآلیسم تحلیلی هنوز یک نظریه علمی تثبیتشده نیست؛ بلکه چارچوبی فلسفی است که ارزش علمی آن در نهایت به این بستگی دارد که آیا بتوان ایدههای آن را به فرضیههایی قابل آزمایش تبدیل کرد یا خیر.
به همین دلیل، چالش اصلی برای آینده این است که آیا میتوان ارتباط میان ذهن، مغز و واقعیت را به گونهای تعریف کرد که هم با یافتههای عینی علوم تجربی سازگار باشد و هم تجربه ذهنی انسان را توضیح دهد.
در نهایت، پرسش همچنان پابرجاست:آیا آگاهی چیزی است که مغز میسازد، یا مغز تنها وسیلهای برای تجربه بخشی از یک واقعیت آگاهانهتر است؟
پاسخ قطعی هنوز وجود ندارد. اما به نظر میرسد معمای آگاهی همچنان یکی از بزرگترین پرسشهای حلنشده علم باقی مانده است؛ پرسشی که شاید برای حل آن، علوم اعصاب ناچار شود نهتنها درباره مغز، بلکه درباره ماهیت خود واقعیت نیز دوباره فکر کند.
مترجم:سروش ساده

