نماد سایت خبرگزاری سیناپرس

چرا در ایران هنوز فرسودگی شغلی یک پدیده محسوب نمی‌شود؟

فرسودگی شغلی سال‌هاست که از یک اصطلاح مبهم مدیریتی عبور کرده و در طبقه‌بندی جهانی بیماری‌ها، به‌عنوان یک “پدیده شغلی” به رسمیت شناخته شده است. سازمان جهانی بهداشت آن را نتیجه فشار مزمن کاری می‌داند که به‌درستی مدیریت نشده. حالتی با سه نشانه روشن: خستگی مفرط، فاصله‌گیری ذهنی و کاهش کارآمدی حرفه‌ای. اما یک نکته مهم را باید دقیق گفت: فرسودگی شغلی در تعریف رسمی WHO بیماری پزشکی نیست، بلکه «پدیده‌ای شغلی» است. همین تفاوت، خودش بخشی از مسئله است. چون در ایران، تا چیزی در قالب بیماریِ رسمی و قابل کدگذاری در ذهن نهادها نیاید، معمولاً جدی گرفته نمی‌شود.

این‌که فرسودگی شغلی در ایران هنوز جدی تلقی نمی‌شود، فقط به ناآگاهی عمومی ربط ندارد. مسئله عمیق‌تر است و به چند لایه هم‌زمان برمی‌گردد: فرهنگ کار، سیاست‌گذاری سلامت، ساختار سازمان‌ها، و حتی زبان ما برای فهم رنج. ما هنوز به‌خوبی یاد نگرفته‌ایم که فرسودگی، همیشه با گریه و فروپاشی آشکار نمی‌آید. گاهی با همان کارکردن ادامه‌دار، با سکوت، با بی‌حسی، با کاهش انگیزه و با زیستن در حالت «فقط تحمل می‌کنم» خودش را نشان می‌دهد. و همین جاست که خطا شروع می‌شود: جامعه، سازمان و حتی خود فرد، این وضعیت را «ضعف شخصی» می‌خوانند، نه یک هشدار جدی.

یکی از دلایل اصلی، “فرهنگ تقدیسِ تحمل” است. در بسیاری از محیط‌های کاری ایران، خستگی نشانه تعهد تلقی می‌شود. کسی که بیشتر از حد توانش کار می‌کند، بیشتر تحسین می‌شود تا کسی که مرز می‌گذارد. در چنین فرهنگی، فرسودگی نه یک مسئله که باید حل شود، بلکه بهایی است که باید برای «مسئولیت‌پذیری» پرداخت. نتیجه روشن است: فرد آسیب‌دیده احساس حق‌مندی برای کمک گرفتن ندارد و سازمان هم خودش را موظف به تغییر نمی‌بیند. وقتی رنج، فضیلت نام بگیرد، درمان عقب می‌افتد.

دلیل دوم، “فقدان سواد سازمانی در مدیریت فرسودگی” است. بیشتر نهادها وقتی از سلامت روان حرف می‌زنند، به‌جای اصلاح ساختار کار، سراغ راه‌حل‌های نمایشی می‌روند: جلسه انگیزشی، کارگاه تاب‌آوری، یا توصیه‌های کلی درباره مدیریت استرس. این‌ها بد نیستند، اما وقتی مسئله در خودِ طراحی کار باشد، درمان سطحی فقط وقت تلف کردن است. اگر حجم کار غیرواقعی باشد، اگر نقش‌ها مبهم باشد، اگر پاداش و اختیار با هم نخواند، اگر ارزیابی‌ها ناعادلانه باشد، و اگر مرز کار و زندگی از بین برود، هیچ پوستر انگیزشی‌ای فرسودگی را درمان نمی‌کند.

سوم، در ایران هنوز “فرسودگی را از اضطراب و افسردگی درست تفکیک نمی‌کنند”. این اشتباه مهم است. فرسودگی شغلی با خستگی مزمن و فشار کاری مزمن گره خورده، اما دقیقاً همان چیز نیست که هر کس دچار غم یا اضطراب است، بگوییم burnt out شده. در فضای عمومی، این واژه‌ها اغلب به‌جای هم استفاده می‌شوند و همین باعث می‌شود مسئله، مبهم و کم‌اعتبار شود. وقتی مفاهیم دقیق نباشند، سیاست‌گذاری هم دقیق نمی‌شود. آن وقت نهایت کاری که می‌کنند این است که همه چیز را ذیل «استرس» می‌برند و از کنار آن رد می‌شوند.

چهارم، “نظام درمان و نظام کار ما هنوز به‌هم وصل نیستند”. در کشورهای جدی‌تر، اگرچه خود فرسودگی شغلی بیماری پزشکی محسوب نمی‌شود، اما در ادبیات سلامت شغلی، در ارزیابی‌های محیط کار و در مداخلات پیشگیرانه جای مشخصی دارد. در ایران، این ارتباط ضعیف‌تر است. کارمند یا معلم یا پرستاری که از پا افتاده، معمولاً تا زمانی دیده می‌شود که عملکردش افت کرده یا به مرز بیماری جسمی رسیده باشد. یعنی سیستم منتظر می‌ماند تا بدن هم تسلیم شود. این الگو، پرهزینه و دیرهنگام است.

پنجم، “هزینه انسانی فرسودگی در ایران نامرئی است، مخصوصاً برای زنان”. زنان شاغل، علاوه بر فشار شغل، اغلب بار دومِ کار خانگی، مراقبت از فرزند، مراقبت از والدین و مدیریت عاطفی خانواده را هم به دوش می‌کشند. در نتیجه، فرسودگی برای آن‌ها فقط محصول محیط کار نیست؛ محصول یک تقسیم کار نابرابر است که بیرون از محل کار هم ادامه دارد. با این حال، همین گروه بیشتر از بقیه به «تحمل کردن» تشویق می‌شود. یعنی دقیقاً همان‌جایی که باید حمایت بیشتری باشد، میزان انتظار بالاتر می‌رود. این تناقض، فرسودگی را عمیق‌تر می‌کند.

ششم، “در ایران هنوز زبان عمومی برای نام‌گذاری این رنج جا نیفتاده است”. خیلی‌ها حال خودشان را با جمله‌هایی مثل «حوصله هیچ‌کس را ندارم»، «دیگر نمی‌کشم»، «فقط دارم دوام می‌آورم» توصیف می‌کنند، اما نمی‌دانند این‌ها می‌تواند نشانه‌ای از فرسودگی شغلی باشد. وقتی زبان دقیق وجود نداشته باشد، تجربه هم پراکنده و شخصی می‌ماند. چیزی که نام ندارد، به‌سختی مطالبه می‌شود. و چیزی که مطالبه نمی‌شود، در ساختار رسمی هم جدی گرفته نمی‌شود.

مسئله مهم‌تر این است که ما هنوز در بسیاری از محیط‌ها، “کار را با ارزش انسان قاطی می‌کنیم”. اگر کسی فرسوده شده، انگار ضعف اخلاقی دارد. اگر مرز می‌گذارد، انگار کم‌کار است. اگر نمی‌خواهد همیشه در دسترس باشد، انگار تعهد ندارد. این منطق بیمار است، چون انسان را به ابزار بهره‌وری تقلیل می‌دهد. در چنین سیستمی، فرسودگی فقط یک پیامد روانی نیست؛ یک نشانه ساختاری است از اینکه طراحی کار از انسان جلو زده است.

پس چه باید کرد؟ اول، باید از این توهم بیرون بیاییم که فرسودگی با نصیحت حل می‌شود. دوم، باید آن را به‌عنوان یک “موضوع سلامت شغلی” در سازمان‌ها وارد کنیم، نه صرفاً یک مسئله فردی. سوم، باید مدیران، منابع انسانی، و سیاست‌گذاران بفهمند که کاهش فرسودگی یعنی کاهش خطا، افزایش ماندگاری نیرو، و بهبود کیفیت تصمیم‌گیری. چهارم، باید درباره آن دقیق و بی‌اغراق حرف بزنیم: نه به‌عنوان مد روز روان‌شناسی، نه به‌عنوان شعار انگیزشی، بلکه به‌عنوان یک واقعیت قابل سنجش.

فرسودگی شغلی در ایران جدی گرفته نمی‌شود، چون هنوز هزینه نادیده‌گرفتنش از هزینه دیدن و درمان‌کردنش کمتر به نظر می‌رسد. اما این محاسبه در حال تغییر است. هر سازمانی که امروز آن را صرفاً خستگی بداند، فردا باید با افت کیفیت، ترک شغل، تعارض درونی، و فرسایش پنهان نیروی انسانی روبه‌رو شود. مسئله این نیست که آیا فرسودگی شغلی واقعی است یا نه؛ مسئله این است که ما تا چه زمانی می‌خواهیم وانمود کنیم واقعی نیست.

گزارش : آزاده لشکریزاده –کارشناس اقتصاد و بازار

خروج از نسخه موبایل