نماد سایت خبرگزاری سیناپرس

چرا نئاندرتال‌ها همچنان دست از سر ما برنمی‌دارند؟

نئاندرتال‌ها شاخه‌ای منقرض‌شده از سرده هومو بودند که حدود چهارصدهزار سال پیش در اوراسیا ظاهر شدند و تا حدود چهل هزار سال پیش در اروپا و بخش‌هایی از آسیای غربی زیستند. پژوهش‌های ژنومیک و باستان‌شناسی دو دهه اخیر نشان داده‌اند که انسان خردمند و نئاندرتال‌ها برای ده‌ها هزار سال در برخی مناطق هم‌پوشانی زمانی و مکانی داشتند و اگرچه نئاندرتال ها در ظاهر منقرض شدند اما همچنان در زندگی انسان های امروزی تاثیرگذار هستند.

به گزارش سیناپرس، نئاندرتال ها از نظر کالبدی با انسان خردمند تفاوت‌هایی داشته و جثه‌ای نیرومندتر و کوتاه‌تر، پیشانی برجسته با قوس ابرویی ضخیم، چانه تقریباً غایب، و چشمانی بزرگ‌تر داشتند که احتمالاً برای دید در نور کم عرض‌های جغرافیایی شمالی سازگار شده بود.

پوست این گونه انسانی، بر اساس شواهد ژنتیکی، روشن‌تر از پوست بسیاری از جمعیت‌های اولیه انسان خردمند آفریقایی بود. این ویژگی‌ها، همراه با سازگاری‌های فیزیولوژیک برای تحمل سرما، آنان را به موجوداتی مناسب برای زیست در محیط‌های سرد و متغیر عصر یخبندان تبدیل کرده بود. با این‌حال، آنچه امروز توجه دانشمندان را جلب می‌کند، نه صرفاً سازگاری بدنی آن ها با سرما، بلکه پایداری ردپای فرهنگی و روایی آنان در ذهن انسان مدرن است.

تحلیل دی‌ان‌ای های باستانی مشخص کرده است که جمعیت‌های غیرآفریقایی امروز حدود یک تا دو درصد ژنوم خود را از نئاندرتال‌ها به ارث برده‌اند. این آمیزش ژنتیکی در مناطق مرزی مانند لوانت رخ داده و شواهد استخوانی، از جمله اسکلت کودک نیمه‌نئاندرتال حدود ۱۴۰ هزار ساله، آن را تأیید می‌کند. هم‌زیستی این دو گروه صرفاً فیزیکی نبود؛ نئاندرتال‌ها رفتارهایی داشتند که پیش‌تر تنها به انسان خردمند نسبت داده می‌شد: استفاده منظم از آتش، ساخت ابزارهای تخصصی، دود دادن پوست حیوانات، تولید قیر از پوست درخت غان، پوشیدن زیورآلات و دفن آیینی مردگان. حتی نشانه‌هایی از مداخلات دندان‌پزشکی ابتدایی در برخی اسکلت‌ها مشاهده شده است. این شباهت‌های رفتاری، فاصله ادراک‌شده میان «ما» و «آنان» را کاهش می‌دهد و پرسش‌هایی درباره حافظه جمعی انسان مطرح می‌کند.

یکی از سوالات اصلی در رابطه با تاثیرات نئاندرتال ها بر زندگی انسان امروزی این است که آیا برخی عناصر پایدار در قصه‌های عامیانه و افسانه‌های مردان وحشی، غول‌ها و موجودات جنگلی می‌توانند بازتابی ضعیف از برخوردهای کهن اجداد ما با نئاندرتال‌ها یا دیگر هومینیدها باشند. قصه‌هایی مانند «شنل‌قرمزی» و گونه‌های نزدیک آن دست‌کم تا دو هزار سال پیش در مدیترانه شرقی ردیابی شده‌اند و سپس در سراسر اروپا، شرق آفریقا و آسیا پخش گشته‌اند. الگوی مرد وحشی شبه‌انسانی نیز تقریباً در همه فرهنگ‌ها دیده می‌شود: از یتی در هیمالیا تا یاوی در استرالیا و ترول در اسکاندیناوی. این تداوم و شباهت داستان ها، در حالی که دانش ما از تنوع هومینیدها گسترش یافته، توجه پژوهشگران را به امکان وجود حافظه فرهنگی بلندمدت جلب کرده است.

بااین‌حال، محدودیت‌های حافظه انسانی باید به‌دقت در نظر گرفته شود. مطالعات پروفسور پاتریک نان نشان داده است که برخی جوامع بومی استرالیا داستان‌هایی از جزایر و پل‌های خشکی ناپدیدشده را حفظ کرده‌اند که با افزایش سطح دریا میان ۷۵۰۰ تا ۱۲ هزار سال پیش مطابقت دارد.

در غرب جزایر بریتانیا نیز روایت‌های کهن کورنوالی و ولزی از سرزمین‌های غرق‌شده با شواهد زمین‌شناختی سواحل عصر یخبندان هم‌خوانی دارد. این یافته‌ها نشان می‌دهد که حافظه روایی می‌تواند رویدادهای چشمگیر محیطی را برای چندین هزار سال حفظ کند. با وجود این، فاصله زمانی تا آخرین حضور قطعی نئاندرتال‌ها یعنی حدود چهل هزار سال پیش، بسیار بیشتر است و انتقال مستقیم خاطره از طریق نسل‌ها بعید به نظر می‌رسد.

توضیح جایگزین، برخورد نیاکان ما با فسیل‌های جانوران منقرض‌شده است. پروفسور آدرین میور در پژوهش‌های خود نشان داده که کشف استخوان‌های بزرگ ماموت، خرس غارنشین و دیگر پستانداران دوره پلیستوسن در مناطق مدیترانه‌ای باستان، به شکل‌گیری باور به عصر غول‌ها کمک کرده است. امپراتوران رومی مجموعه‌هایی از این استخوان‌ها گرد می‌آوردند و متون کهن از حفاری اسکلت‌های قهرمانانه سخن می‌گویند. این تفسیر فسیلی می‌تواند بخشی از منشأ افسانه‌های غول‌پیکر را توضیح دهد، اما ویژگی‌های خاص و پایدار «مرد وحشی» را به‌طور کامل پوشش نمی‌دهد.

در این میان مطالعات انسان شناسان در جزیره فلورس در اندونزی نمونه‌ای جالب ارائه می‌دهد. در آنجا بقایای انسان هومو فلورسنسیس گونه‌ای کوچک‌جثه که تا حدود پنجاه هزار سال پیش می‌زیست، یافت شده است. همزمان، سنت‌های شفاهی محلی درباره موجودات شبه‌انسانی خشن که در غارها زندگی می‌کردند و با دود بیرون رانده می‌شدند، بسیار جزئی و طبیعت‌گرایانه است. اگرچه فاصله زمانی همچنان قابل‌توجه است.

در سطح روان‌شناختی، توضیح دیگری نیز مطرح است. انسان مدرن پس از صدها هزار سال تکامل مشترک با دیگر هومینیدها، ممکن است الگوی تشخیص چهره‌ها و رفتارهای شبه‌انسانی را به‌شدت درونی کرده باشد. این الگوی تشخیص می‌تواند به توهم یا بازتولید مداوم تصاویر موجودات جنگلی و غارنشین منجر شود. جایگزینی تدریجی پریان با موجودات فضایی در فرهنگ معاصر، نمونه‌ای از تداوم این نیاز شناختی است: ذهن انسان همچنان به دنبال «جنبه دیگری از انسان می‌گردد، حتی اگر آن دیگری اکنون از فضا آمده باشد.

در این میان انقراض نئاندرتال‌ها خود موضوع پیچیده‌ای است. آنان هرگز جمعیت‌های بسیار بزرگی نداشتند و احتمالاً تحت فشار نوسان‌های شدید اقلیمی اواخر عصر یخبندان قرار گرفتند. لودوویک اسلیماک، باستان‌شناس تأکید می‌کند که نئاندرتال‌ها مجموعه‌ای از گروه‌های محلی بودند که یکی پس از دیگری از صحنه خارج شدند. آخرین نشانه‌های ابزارسازی متمایز آنان در نقاط دوردستی چون جبل‌الطارق و مناطق شمالی اورال یافت می‌شود. هم‌پوشانی چند هزارساله این گونه انسانی با انسان خردمند در اروپا، که از غارهایی مانند گروت مستند شده، تصویری از تماس‌های پیاپی و نه یک موج ناگهانی بین اجداد ما و نئاندرتال ها ارائه می‌دهد.

بدین‌ترتیب، پایداری تصویر نئاندرتال در فرهنگ انسانی صرفاً بازتابی از سازگاری آنان با سرما نیست. این ذهنیت، شامل تصویری ترکیبی است از شواهد زیست‌شناختی، محدودیت‌های حافظه روایی، تفسیر فسیل‌ها و گرایش عمیق شناختی به تشخیص موجوداتی شبیه خود. سرما، به‌عنوان نماد محیط سخت عصر یخبندان، همچنان با نام آنان گره خورده است، زیرا آن محیط هم بستر زیستی‌شان بود و هم زمینه برخوردهایی که ممکن است در لایه‌های ژرف فرهنگ شفاهی و روان جمعی ما باقی مانده باشد.

پژوهش‌های آینده در ژنتیک، باستان‌شناسی و مردم‌شناسی روایی می‌توانند این لایه‌ها را شفاف‌تر سازند، اما تا آن زمان، نئاندرتال‌ها همچنان در سرمای داستان‌ها و تخیل ما حضور دارند و از آن مهم تر تمامی افراد غیر سیاه پوست، تا دو درصد از ژن نئاندرتال ها را در بدن خود حمل کرده و آن را به آیندگان منتقل می کنند. به این ترتیب شاهد هستیم بعد از چهل هزار سال، نئاندرتال ها همچنان در روح و جسم ما زنده بوده و به حیات خود ادامه می دهند.

ترجمه: احسان محمدحسینی

خروج از نسخه موبایل