نماد سایت خبرگزاری سیناپرس

راز ناکامی آموزش ایران از نگاه یک پژوهشگر

بیش از ۱۷۰ سال پس از تأسیس دارالفنون و گسترش آموزش نوین در ایران، یک پژوهشگر آموزشی معتقد است ریشه نارضایتی از نظام آموزش را نباید تنها در کمبود امکانات یا ضعف مدیریت جست‌وجو کرد. به باور او، تغییر نگاه به آموزش از «تربیت انسان و تولید دانش» به «مدرک‌گرایی و کسب موقعیت اجتماعی»، مهم‌ترین عامل فاصله گرفتن مدرسه و دانشگاه از رسالت اصلی‌شان است.

به گزارش سیناپرس، بیش از یک قرن پس از تأسیس دارالفنون و آغاز آموزش مدرن، هزاران مدرسه و دانشگاه ساخته شده، میلیون‌ها نفر از نظام آموزشی عبور کرده‌اند و آموزش به یکی از گسترده‌ترین نهادهای اجتماعی کشور تبدیل شده است، اما احساس عمومی نسبت به کارنامه این نظام، همچنان با رضایت فاصله دارد.

خسرو منصف شکری پژوهشگر و تحلیلگر مسائل آموزشی در مقاله «خواب و بیدار آموزش در ایران؛ منزل یا منزلت؟» همین احساس را نقطه آغاز بحث خود قرار می‌دهد.

او معتقد است برای فهم هر پدیده تاریخی، پیش از هر چیز باید به تجربه زیسته کسانی توجه کرد که در متن آن قرار داشته‌اند. از این منظر، آموزش نوین در ایران نیز تنها مجموعه‌ای از قوانین، مدارس یا برنامه‌های درسی نیست، بلکه تجربه‌ای تاریخی است که میلیون‌ها ایرانی، از سیاست‌گذاران و مدیران گرفته تا معلمان، دانش‌آموزان، دانشجویان و خانواده‌ها، آن را زیسته‌اند.

نویسنده بر این باور است که اگر احساس این دو سوی ماجرا را در یک عبارت خلاصه کنیم، نتیجه چندان امیدوارکننده نخواهد بود. مدیران آموزشی در مقاطع مختلف، برنامه‌ها و اهداف خود را محقق‌نشده می‌بینند و از سوی دیگر، بخش قابل توجهی از مردم، آموزش را با تجربه‌هایی چون ناکامی و بی‌عدالتی به یاد می‌آورند. به اعتقاد او، تداوم این احساس مشترک در بیش از صد سال گذشته، خود نشانه‌ای است که باید با نگاهی عمیق‌تر مورد بررسی قرار گیرد.

اما نویسنده بلافاصله از این پرسش عبور می‌کند که «چه کسی مقصر است؟» او مسیر دیگری را برمی‌گزیند؛ مسیری که به جای پرداختن به عملکرد دولت‌ها، برنامه‌های درسی یا کمبود امکانات، به دنبال واکاوی ریشه‌های تاریخی و فکری آموزش نوین در ایران است. از نگاه او، تا زمانی که منشأ این احساس ناکامی شناخته نشود، هرگونه اصلاح آموزشی نیز سطحی و مقطعی خواهد بود.

در این چارچوب، مقاله تأکید می‌کند که آموزش را نباید صرفاً یک نهاد اداری یا خدماتی دانست. مدرسه و دانشگاه، در معنای مدرن خود، بخشی از پروژه‌ای بزرگ‌تر برای ساختن جامعه جدید هستند؛ پروژه‌ای که با ورود علم جدید، شکل‌گیری دولت مدرن و دگرگونی مناسبات اجتماعی پیوند خورده است. از این رو، بررسی آموزش بدون توجه به زمینه‌های تاریخی و فرهنگی آن، تصویری ناقص از واقعیت ارائه خواهد داد.

یکی از محورهای اساسی مقاله، تمایز میان ظاهر و ماهیت آموزش است. نویسنده یادآور می‌شود که در طول یک قرن گذشته، شاخص‌های کمی آموزش در ایران رشد چشمگیری داشته‌اند؛ تعداد مدارس، دانشگاه‌ها، دانش‌آموزان، دانشجویان و فارغ‌التحصیلان به شکل قابل توجهی افزایش یافته است. اما پرسش اصلی این است که آیا این توسعه کمی، به همان اندازه به تحقق اهداف بنیادین آموزش نیز منجر شده است؟

به اعتقاد نویسنده، پاسخ به این پرسش را نمی‌توان صرفاً با آمارهای آموزشی داد. آموزش زمانی موفق است که بتواند انسانی آگاه، خلاق، مسئول و برخوردار از قدرت اندیشه تربیت کند و هم‌زمان ظرفیت علمی جامعه را برای حل مسائل و پیشبرد توسعه افزایش دهد. اگر این اهداف محقق نشود، افزایش تعداد مدارس و دانشگاه‌ها به تنهایی نمی‌تواند نشانه موفقیت باشد.

مقاله از همین نقطه، خواننده را به بازنگری در تلقی رایج از آموزش دعوت می‌کند. از نگاه نویسنده، آموزش جدید صرفاً برای انتقال اطلاعات یا آموزش مهارت‌های فنی ایجاد نشد، بلکه قرار بود انسانی تازه تربیت کند؛ انسانی که بتواند در جهان مدرن زندگی کند، مسئولیت اجتماعی بپذیرد، عقلانیت را مبنای تصمیم‌گیری قرار دهد و در تولید دانش نقش ایفا کند.

در ادامه، نویسنده تأکید می‌کند که مسئله آموزش در ایران، پیش از آنکه مسئله‌ای آموزشی باشد، مسئله‌ای تاریخی و معرفتی است. به همین دلیل، او خواننده را به سال‌های آغازین ورود آموزش نوین به ایران بازمی‌گرداند تا نشان دهد بسیاری از پرسش‌های امروز، ریشه در همان دوره دارند؛ دوره‌ای که جامعه ایرانی برای نخستین بار با نهاد مدرسه جدید، علوم جدید و الگوی تازه‌ای از تربیت انسان روبه‌رو شد.

به باور نویسنده، اگر این نقطه آغاز به‌درستی فهم نشود، تحلیل وضعیت کنونی نیز ناقص خواهد ماند؛ زیرا آنچه امروز در مدارس و دانشگاه‌ها دیده می‌شود، ادامه مسیری است که بیش از یک قرن پیش آغاز شده و فراز و فرودهای آن هنوز بر نظام آموزشی ایران سایه افکنده است.

از این منظر، مقاله «خواب و بیدار آموزش در ایران؛ منزل یا منزلت؟» تنها نقدی بر وضع موجود نیست، بلکه تلاشی برای بازخوانی یک تجربه تاریخی است؛ تجربه‌ای که نویسنده معتقد است هنوز بسیاری از ابعاد آن ناشناخته مانده و بدون فهم آن، نمی‌توان درباره آینده آموزش در ایران تصمیمی آگاهانه گرفت.

دارالفنون، ورود علم جدید و آغاز یک مسیر پرچالش

پس از طرح این پرسش که چرا تجربه آموزش نوین در ایران با وجود بیش از یک قرن سابقه، همچنان با احساسی از نارضایتی و ناکامی همراه است، خسرو منصف شکری در ادامه مقاله، نگاه خود را به گذشته معطوف می‌کند.

از دیدگاه او، پاسخ این پرسش را نمی‌توان در تحولات چند دهه اخیر یا صرفاً در عملکرد مدیران آموزشی جست‌وجو کرد، بلکه باید به مقطع ورود آموزش نوین به ایران بازگشت؛ دوره‌ای که جامعه ایرانی برای نخستین بار با نهاد مدرسه جدید و علوم جدید روبه‌رو شد.

نویسنده تأکید می‌کند که تأسیس دارالفنون را نباید صرفاً افتتاح یک مدرسه یا آغاز آموزش برخی علوم و فنون جدید تلقی کرد. از نگاه او، دارالفنون نماد ورود نوعی جهان‌بینی تازه به ایران بود؛ جهانی که در آن، علم جایگاهی متفاوت از گذشته پیدا کرده و به یکی از مهم‌ترین منابع قدرت، پیشرفت و تحول اجتماعی تبدیل شده بود. اما پرسش اساسی مقاله این است که آیا این تحول، در ایران نیز با همان معنا و کارکرد اصلی خود فهمیده شد یا خیر.

به باور نویسنده، یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های تجربه ایران با کشورهای خاستگاه آموزش مدرن، در همین نقطه نهفته است. در اروپا، آموزش نوین محصول تحولات فکری، فلسفی، علمی و اجتماعی چند قرن بود و مدرسه جدید بر بستری از دگرگونی‌های معرفتی شکل گرفت. اما در ایران، آنچه زودتر از همه وارد شد، خودِ نهاد آموزش بود؛ در حالی که بسیاری از مبانی فکری و فلسفی آن هنوز برای جامعه شناخته‌شده نبود.

از این منظر، نویسنده میان «ورود مدرسه» و «ورود اندیشه علمی» تمایز قائل می‌شود. به اعتقاد او، ایجاد مدرسه، دانشگاه و ساختارهای آموزشی، اگرچه اقدامی ضروری بود، اما نمی‌توانست به تنهایی همان نقشی را ایفا کند که آموزش در جوامع غربی بر عهده داشت. زیرا آموزش جدید، تنها مجموعه‌ای از کلاس درس، کتاب و استاد نبود، بلکه بر نوعی نگاه تازه به انسان، عقل، تجربه، جامعه و آینده استوار شده بود.

مقاله در ادامه توضیح می‌دهد که در ایران، دولت بیش از هر نهاد دیگری مسئولیت گسترش آموزش نوین را بر عهده گرفت. از همین رو، توسعه مدارس و دانشگاه‌ها عمدتاً از مسیر سیاست‌های حکومتی دنبال شد. نویسنده این مسئله را یکی از ویژگی‌های مهم تجربه ایرانی آموزش می‌داند و معتقد است همین امر، بر نحوه فهم و کارکرد آموزش نیز تأثیر گذاشت.

از نگاه نویسنده، هنگامی که آموزش بیش از آنکه در بستر تحولات اجتماعی و فرهنگی رشد کند، به پروژه‌ای دولتی تبدیل شود، این خطر وجود دارد که جامعه آن را نه به عنوان ضرورتی برای تحول فکری، بلکه به عنوان ابزاری برای دستیابی به فرصت‌های اداری، شغلی و اقتصادی تلقی کند. به همین دلیل، به تدریج نگاه ابزاری به آموزش در جامعه تقویت شد؛ نگاهی که پیامدهای آن تا امروز نیز ادامه یافته است.

شکری در مقاله خود تأکید می‌کند که نباید این تحلیل به معنای نفی آموزش نوین یا نادیده گرفتن دستاوردهای آن تلقی شود. او تصریح می‌کند که ورود آموزش جدید، یکی از مهم‌ترین تحولات تاریخ معاصر ایران بوده است، اما معتقد است این تحول، به دلایل مختلف، نتوانست همه ظرفیت‌های خود را آشکار کند.

در ادامه، نویسنده به یکی از مهم‌ترین مفاهیم مقاله می‌پردازد؛ تفاوت میان «علم» و «آموزش». او یادآور می‌شود که آموزش زمانی معنا پیدا می‌کند که در خدمت تولید علم و گسترش اندیشه قرار گیرد. اگر آموزش صرفاً به انتقال محفوظات یا تربیت نیروی انسانی برای انجام وظایف اداری محدود شود، از فلسفه وجودی خود فاصله خواهد گرفت.

به باور نویسنده، همین تفاوت است که موجب می‌شود نتوان موفقیت نظام آموزشی را تنها با شاخص‌هایی مانند تعداد مدارس، شمار دانشجویان یا میزان فارغ‌التحصیلی سنجید. معیار اصلی، آن است که آموزش تا چه اندازه توانسته فرهنگ علمی ایجاد کند، قدرت اندیشیدن را افزایش دهد و جامعه را به سمت تولید دانش سوق دهد.

در بخش دیگری از مقاله، نویسنده به این نکته اشاره می‌کند که آموزش جدید در ایران، از همان آغاز با انتظارات متعددی روبه‌رو شد. دولت از آن انتظار تربیت نیروی متخصص داشت، جامعه آن را راهی برای ارتقای موقعیت اجتماعی می‌دید و خانواده‌ها نیز آموزش را پلی برای آینده بهتر فرزندان خود تلقی می‌کردند. این انتظارات، اگرچه در ظاهر با یکدیگر تعارضی نداشتند، اما به تدریج موجب شدند رسالت اصلی آموزش، یعنی تربیت انسان و تولید معرفت، در حاشیه قرار گیرد.

به اعتقاد نویسنده، هنگامی که ارزش آموزش بیشتر بر اساس نتایج بیرونی آن سنجیده شود، به‌تدریج «مدرک» جای «دانش» را می‌گیرد و موفقیت آموزشی نیز بیش از آنکه با کیفیت اندیشه و توان علمی سنجیده شود، با موقعیت اجتماعی و شغلی افراد ارزیابی خواهد شد. از همین جاست که زمینه برای شکل‌گیری مسئله‌ای فراهم می‌شود که نویسنده در عنوان مقاله از آن با تعبیر «منزل یا منزلت» یاد می‌کند.

شکری در پایان این بخش، خواننده را برای ورود به بحث اصلی مقاله آماده می‌کند؛ اینکه چگونه تغییر تدریجی کارکرد آموزش، باعث شد مدرسه و دانشگاه از نهادی برای ساختن «انسان دانا» به نهادی برای تولید «دارنده مدرک» نزدیک شوند و چرا این دگرگونی، به باور نویسنده، یکی از مهم‌ترین دلایل فاصله گرفتن آموزش نوین از اهداف اولیه آن است.

«منزل» یا «منزلت»؛ مسئله اصلی آموزش نوین در ایران

تا اینجا نویسنده نشان داده است که برای فهم وضعیت امروز آموزش در ایران، باید از تحلیل‌های صرفاً مدیریتی یا اجرایی فاصله گرفت و به تاریخ شکل‌گیری آموزش نوین و نحوه مواجهه جامعه ایرانی با علم جدید بازگشت. اما هسته اصلی مقاله در بخش‌های میانی آن شکل می‌گیرد؛ جایی که خسرو منصف شکری می‌کوشد مفهوم محوری مقاله، یعنی «منزل یا منزلت» را تبیین کند و آن را به عنوان یکی از کلیدهای فهم تجربه آموزش نوین در ایران معرفی کند.

از نگاه نویسنده، آموزش در ذات خود صرفاً ابزاری برای انتقال اطلاعات یا کسب مهارت نیست. فلسفه آموزش نوین، تربیت انسانی است که بتواند بیندیشد، پرسش کند، مسئولیت بپذیرد و در تولید دانش و پیشرفت جامعه نقش ایفا کند. به همین دلیل، ارزش آموزش را باید در «منزلت» آن جست‌وجو کرد؛ منزلتی که از دانش، خردورزی و توانایی فهم و تغییر جهان ناشی می‌شود، نه از جایگاه اداری، شغلی یا اقتصادی که ممکن است در پی آموزش حاصل شود.

نویسنده معتقد است یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌هایی که در مسیر آموزش نوین ایران رخ داد، تغییر تدریجی همین نگاه بود. آموزش که قرار بود بستری برای شکل‌گیری منزلت علمی و فرهنگی باشد، به مرور به ابزاری برای دستیابی به منزل، یعنی مقام، شغل، درآمد و ارتقای موقعیت اجتماعی تبدیل شد. در چنین وضعیتی، ارزش ذاتی علم در حاشیه قرار گرفت و ارزش ابزاری آن برجسته شد.

مقاله تأکید می‌کند که این تغییر، تنها یک دگرگونی در نگرش فردی نبود، بلکه بر ساختارهای آموزشی نیز اثر گذاشت. هنگامی که جامعه آموزش را عمدتاً وسیله‌ای برای دستیابی به موقعیت اجتماعی تلقی کند، طبیعی است که رقابت برای ورود به مدرسه و دانشگاه، بیش از آنکه رقابتی برای یادگیری باشد، به رقابتی برای کسب مدرک و دستیابی به فرصت‌های شغلی تبدیل شود. از این منظر، نویسنده مدرک‌گرایی را نه یک پدیده مستقل، بلکه پیامد نوعی تلقی خاص از آموزش می‌داند.

در ادامه، شکری مفهوم دیگری را وارد بحث می‌کند که در سراسر مقاله نقش محوری دارد؛ مفهوم «دانش ـ قدرت». او با مرور تجربه تمدن جدید نشان می‌دهد که در جهان معاصر، قدرت کشورها بیش از هر چیز به توانایی آنها در تولید دانش وابسته است. از این رو، آموزش زمانی می‌تواند موتور توسعه باشد که به خلق دانش، نوآوری و افزایش ظرفیت حل مسئله در جامعه منجر شود.

به باور نویسنده، اگر آموزش تنها به انتقال محفوظات یا تربیت نیروی انسانی برای ساختارهای اداری محدود شود، هرچند ممکن است از نظر کمی گسترش یابد، اما توان تولید «دانش ـ قدرت» را نخواهد داشت. به همین دلیل، او میان جامعه‌ای که مصرف‌کننده دانش است و جامعه‌ای که تولیدکننده دانش محسوب می‌شود، تفاوت قائل می‌شود و معتقد است رسالت آموزش نوین، حرکت به سوی شکل دوم است.

مقاله در همین چارچوب، از مخاطب می‌خواهد آموزش را صرفاً از زاویه مدرسه و دانشگاه نبیند. نویسنده استدلال می‌کند که آموزش بخشی از یک منظومه بزرگ‌تر است که با فرهنگ، سیاست، اقتصاد و شیوه حکمرانی پیوند دارد. بنابراین، هرگاه این منظومه نتواند ارزش علم را به عنوان یک سرمایه تمدنی به رسمیت بشناسد، نظام آموزشی نیز ناگزیر تحت تأثیر همان نگاه قرار خواهد گرفت.

در این بخش، نویسنده بار دیگر به تجربه تاریخی ایران بازمی‌گردد و تأکید می‌کند که ورود آموزش نوین، اگرچه دستاوردهای فراوانی به همراه داشت، اما نتوانست به همان نسبتی که ساختارهای آموزشی را توسعه داد، فرهنگ علمی را نیز در جامعه نهادینه کند. به همین دلیل، توسعه آموزش در بسیاری از موارد با توسعه علم هم‌معنا تلقی شد؛ در حالی که از نگاه نویسنده، این دو الزاماً یکسان نیستند.

شکری در ادامه استدلال می‌کند که تفاوت میان این دو، در نتایج آنها آشکار می‌شود. توسعه آموزش، به افزایش تعداد دانش‌آموزان، دانشجویان، مدارس و دانشگاه‌ها می‌انجامد، اما توسعه علم زمانی رخ می‌دهد که جامعه بتواند از دل همین نهادها، اندیشه، نوآوری، فناوری و راه‌حل برای مسائل خود تولید کند. به باور او، یکی از دلایل اصلی احساس ناکامی که در ابتدای مقاله به آن اشاره شده، همین فاصله میان گسترش آموزش و تحقق اهداف علم است.

از این رو، نویسنده هشدار می‌دهد که اگر آموزش صرفاً به عنوان نهادی برای توزیع مدرک یا تأمین نیروی انسانی تلقی شود، نه تنها رسالت اصلی خود را از دست می‌دهد، بلکه به تدریج اعتماد عمومی نیز نسبت به آن کاهش خواهد یافت. در مقابل، هنگامی که آموزش دوباره به جایگاه خود به عنوان نهادی برای تربیت انسان و تولید دانش بازگردد، می‌تواند همان نقشی را ایفا کند که در تجربه تمدن جدید بر عهده داشته است.

بر همین اساس، نویسنده تأکید می‌کند که مسئله اصلی آموزش در ایران را نباید در کمبود مدرسه، دانشگاه یا حتی برنامه‌های درسی خلاصه کرد. مسئله اساسی، نوع نگاه به آموزش است؛ اینکه آیا آموزش را راهی برای دستیابی به منزلت علمی و فرهنگی می‌دانیم یا صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به منزل و جایگاه اجتماعی. از نگاه او، پاسخ به این پرسش، نه تنها مسیر آینده نظام آموزشی، بلکه کیفیت توسعه کشور را نیز تعیین خواهد کرد.

بازگشت به فلسفه آموزش؛ شرط خروج از یک بحران تاریخی

خسرو منصف شکری در بخش پایانی مقاله، بار دیگر به پرسش آغازین خود بازمی‌گردد؛ اینکه چرا پس از بیش از یک قرن از استقرار آموزش نوین در ایران، همچنان احساس ناکامی بر تجربه سیاست‌گذاران و جامعه سایه افکنده است. اما برخلاف بسیاری از تحلیل‌ها که این وضعیت را به ضعف مدیریت، کمبود امکانات یا نارسایی‌های برنامه‌ریزی نسبت می‌دهند، نویسنده بر این باور است که ریشه مسئله را باید در سطحی عمیق‌تر جست‌وجو کرد؛ در نحوه فهم آموزش و جایگاهی که برای آن در فرآیند توسعه و تحول جامعه تعریف شده است.

مقاله تأکید می‌کند که آموزش، تنها یک دستگاه اجرایی یا مجموعه‌ای از مدارس و دانشگاه‌ها نیست که بتوان با تغییر آیین‌نامه‌ها یا جابه‌جایی مدیران، مسائل آن را حل کرد. آموزش، به تعبیر نویسنده، بخشی از نظام فکری و فرهنگی هر جامعه است و کارکرد آن را باید در نسبت با نوع نگاه آن جامعه به علم، انسان و توسعه ارزیابی کرد. از همین رو، هر اصلاحی که از این مبانی غفلت کند، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت برخی مشکلات را کاهش دهد، اما قادر به حل مسئله اصلی نخواهد بود.

از دیدگاه نویسنده، یکی از مهم‌ترین خطاهایی که در طول تاریخ آموزش نوین در ایران رخ داده، آن است که موفقیت نظام آموزشی عمدتاً با شاخص‌های کمی سنجیده شده است؛ تعداد مدارس، دانشگاه‌ها، دانشجویان، فارغ‌التحصیلان و مدارک تحصیلی. حال آنکه این شاخص‌ها، به‌تنهایی چیزی درباره کیفیت آموزش، میزان تولید دانش یا توانایی نظام آموزشی در تربیت انسان‌های اندیشمند و خلاق نمی‌گویند.

شکری در جمع‌بندی مقاله، بار دیگر بر تفاوت میان «توسعه آموزش» و «توسعه علمی» تأکید می‌کند. از نگاه او، توسعه آموزش زمانی ارزشمند است که به شکل‌گیری جامعه‌ای دانش‌ورز، پرسشگر و توانمند در تولید علم بینجامد. اگر آموزش تنها به گسترش ساختارها و افزایش آمار محدود شود، بدون آنکه ظرفیت تولید اندیشه و حل مسئله را در جامعه افزایش دهد، از رسالت اصلی خود فاصله گرفته است.

در همین چارچوب، نویسنده به مفهوم «دانش ـ قدرت» بازمی‌گردد و یادآور می‌شود که در جهان امروز، قدرت کشورها بیش از هر چیز به توانایی آنان در خلق دانش، فناوری و نوآوری وابسته است. بنابراین، نظام آموزشی زمانی می‌تواند در خدمت توسعه قرار گیرد که خود نیز در خدمت تولید علم باشد، نه آنکه صرفاً به انتقال محفوظات یا تربیت نیروی انسانی برای ساختارهای اداری اکتفا کند.

به اعتقاد نویسنده، بازاندیشی در آموزش، پیش از هر چیز مستلزم بازگشت به فلسفه وجودی آن است. آموزش باید دوباره به نهادی تبدیل شود که رسالت اصلی‌اش تربیت انسان باشد؛ انسانی که توانایی اندیشیدن، نقد کردن، پرسیدن و خلق کردن داشته باشد. تنها در چنین صورتی است که مدرسه و دانشگاه می‌توانند نقش تاریخی خود را در پیشرفت جامعه ایفا کنند.

از این منظر، عنوان مقاله، «منزل یا منزلت»، در پایان معنای کامل خود را آشکار می‌کند. نویسنده این دوگانه را صرفاً تفاوتی لفظی نمی‌داند، بلکه آن را نمادی از دو رویکرد متفاوت به آموزش معرفی می‌کند؛ رویکردی که علم را راهی برای تعالی انسان، گسترش خرد و تولید قدرت ملی می‌بیند و رویکردی که آموزش را تنها ابزاری برای دستیابی به موقعیت اجتماعی، شغل و منافع فردی تلقی می‌کند.

مقاله نتیجه می‌گیرد که تا زمانی که آموزش در نگاه جامعه و سیاست‌گذاران، بیشتر در خدمت «منزل» باشد تا «منزلت»، دستیابی به اهدافی که آموزش نوین با آن پا به ایران گذاشت، دشوار خواهد بود. به همین دلیل، نویسنده راه برون‌رفت از وضعیت موجود را نه در نفی آموزش جدید، بلکه در بازخوانی انتقادی تجربه تاریخی آن و بازگشت به فلسفه‌ای می‌داند که آموزش را محور شکل‌گیری انسان، فرهنگ و تمدن قرار می‌دهد.

به نقل از ایرنا، در مجموع، مقاله «خواب و بیدار آموزش در ایران؛ منزل یا منزلت؟» کوششی برای پاسخ دادن به یک پرسش تاریخی است؛ اینکه چرا پروژه آموزش نوین در ایران، با وجود دستاوردهای انکارناپذیر خود، هنوز نتوانسته به همه اهدافی که برای آن ترسیم شده بود دست یابد. پاسخ نویسنده، نه در سطح سیاست‌گذاری‌های روزمره، بلکه در نحوه مواجهه تاریخی جامعه ایرانی با علم جدید، فلسفه آموزش و نسبت میان دانش و توسعه جست‌وجو می‌شود.

از این منظر، مقاله بیش از آنکه نقدی بر نظام آموزشی امروز باشد، دعوتی به بازاندیشی در مبانی آن است؛ دعوتی برای آنکه آموزش، بار دیگر به جایگاه نخست خود بازگردد؛ جایگاهی که در آن، مدرسه و دانشگاه نه کارخانه تولید مدرک، بلکه کانون پرورش اندیشه، آفرینش دانش و ساختن انسان باشند.

خروج از نسخه موبایل