نماد سایت خبرگزاری سیناپرس

چرا تصمیم نگرفتن آسان‌تر از انتخاب کردن است؟

تصمیم‌گیری همیشه به کمبود اطلاعات یا پیچیدگی گزینه‌ها مربوط نمی‌شود؛ گاهی مشکل اصلی، تحمل ابهام است. پژوهش‌ها و تجربه‌های روان‌شناختی نشان می‌دهند بسیاری از افراد نه به دلیل ناتوانی در انتخاب، بلکه به خاطر ترس از پیامدهای نامشخص و اشتباه احتمالی، تصمیم‌ها را به تعویق می‌اندازند.

به گزارش سیناپرس، بعضی تصمیم‌ها قبل از اینکه سخت باشند، مبهم هستند. ما در نقطه‌ای تصمیم می‌گیریم که همه چیز روشن نیست؛ نه اطلاعات کامل داریم، نه نتیجه قابل پیش‌بینی است، نه حتی اطمینان داریم که انتخاب درست دقیقاً کدام است. با این حال باید جلو رفت؛ همین‌جا تفاوت‌ها شروع می‌شود.

بعضی‌ها در دل همین ابهام حرکت می‌کنند و بعضی دیگر درگیر افکار بی‌پایان می‌شوند؛ نه به خاطر نداشتن توان تصمیم‌گیری، بلکه به خاطر فشاری که نامشخص بودن وضعیت روی ذهن ایجاد می‌کند. در واقع مسئله اصلی، خودِ تصمیم نیست؛ نحوه کنار آمدن با نادیده‌هاست.

امروزه با موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شویم که اطلاعات کامل نیست، مسیرها شفاف نیستند و نتیجه‌ها قابل پیش‌بینی دقیق نیستند.

در چنین شرایطی، تصمیم‌گیری بیشتر شبیه حرکت در مه است تا حرکت روی یک مسیر روشن. یعنی باید انتخاب کنیم، در حالی که هنوز همه چیز را نمی‌دانیم. نکته مهم این است که همه افراد در این شرایط یکسان عمل نمی‌کنند. بعضی‌ها با وجود ابهام، تصمیم می‌گیرند و جلو می‌روند. بعضی دیگر درگیر فکر کردن‌های طولانی و بررسی همه حالت‌های ممکن می‌شوند و در نهایت یا تصمیم را عقب می‌اندازند یا اصلاً به نتیجه نمی‌رسند.

این تفاوت فقط به عجول یا محتاط بودن مربوط نیست، بلکه به نحوه کارکرد ذهن و تجربه‌های قبلی افراد برمی‌گردد.

ذهن انسان به طور طبیعی دنبال قطعیت است. وقتی با شرایط نامشخص روبه‌رو می‌شود، سعی می‌کند همه چیز را تحلیل کند تا ریسک اشتباه را کم کند. اما مشکل اینجاست که در خیلی از موقعیت‌های واقعی، رسیدن به قطعیت کامل ممکن نیست. همین باعث می‌شود بعضی افراد در یک چرخه بی‌پایان از فکر کردن گیر کنند؛ هر گزینه‌ای را بررسی می‌کنند، اما چون هیچ‌کدام بی‌نقص نیست، تصمیم نهایی مدام عقب می‌افتد.

در مقابل، بعضی افراد نگاه متفاوتی دارند. آن‌ها به جای اینکه دنبال بهترین و بی‌نقص‌ترین انتخاب باشند، به دنبال گزینه‌ای هستند که در این شرایط در حد قابل قبول باشد. این تغییر ساده در نگاه، باعث می‌شود تصمیم‌گیری از یک فرآیند فرسایشی به یک عمل قابل انجام تبدیل شود. از طرف دیگر، تجربه هم نقش مهمی دارد.

کسی که قبلاً بارها در شرایط نامطمئن تصمیم گرفته و دیده که اشتباه هم قابل جبران است، راحت‌تر در ابهام حرکت می‌کند. اما کسی که کمتر با شرایط غیرقابل پیش‌بینی روبه‌رو شده، معمولاً هنگام ابهام بیشتر دچار فشار ذهنی و تردید می‌شود.

برای بررسی علمی و روان‌شناختی این موضوع، با نیلوفر نادعلی؛ پژوهشگر، مشاور و روان‌شناس، عضو هیات علمی دانشگاه آزاد و دبیر دپارتمان طرحواره مدیریت روانشناسان و مشاوران، گفت‌‌وگویی انجام شده که به شرح زیر ‌است.

چرا برخی افراد در مواجهه با ابهام موفق‌اند و برخی دچار «فلج تصمیم‌گیری» می‌شوند؟ 

تفاوت در برخورد با عدم قطعیت، حاصل ترکیبی از ساختار عصبی، شخصیت، آموزش و تجربه و همچنین سبک‌های نظارتی مغز است. هیچ‌کدام از این عوامل به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند، اما در تعامل با یکدیگر مفهومی به نام «تحمل ابهام» (Tolerance of Ambiguity) را شکل می‌دهند.

از منظر سبک‌های شناختی تفاوت مهمی میان افراد کمال‌گرا و کفایت‌گرا وجود دارد. کمال‌گرایان (Maximizer) در شرایط ابهام همواره به دنبال «بهترینِ مطلق» هستند، اما از آنجا که اطلاعات ناقص است، هیچ گزینه‌ای نمی‌تواند تمام معیارهای ایده‌آل آن‌ها را برآورده کند و همین موضوع منجر به فلج تصمیم‌گیری می‌شود.

در مقابل، کفایت‌گرایان (Satisficer) به محض رسیدن به گزینه‌ای که «به اندازه کافی خوب» باشد تصمیم می‌گیرند، زیرا می‌پذیرند که در دنیای ناقص، یک تصمیم قابل قبول بهتر از تصمیمی است که هرگز گرفته نشود.

یکی از مکانیسم‌های مهم در این زمینه «فلج تصمیم‌گیری» (Analysis Paralysis) است که زمانی رخ می‌دهد که مغز در مواجهه با خروجی نامشخص تصمیم، هزینه فرصت را به‌صورت بسیار بزرگ ادراک می‌کند.

در این حالت فرد مدام به این فکر می‌کند که اگر تصمیم اشتباه باشد چه پیامد فاجعه‌باری رخ خواهد داد. افراد موفق در شرایط ابهام معمولاً به جای تمرکز بر پرهیز از خطا، بر قابلیت بازگشت‌پذیری (Reversibility) تمرکز می‌کنند و از خود می‌پرسند آیا در صورت اشتباه بودن انتخاب، امکان بازگشت وجود دارد یا خیر؛ اگر پاسخ مثبت باشد، اقدام به تصمیم‌گیری می‌کنند.

در مقابل، افرادی که دچار فلج تصمیم می‌شوند، هر انتخاب را به‌عنوان تخریب مسیرهای بعدی تصور می‌کنند و به همین دلیل از حرکت و تصمیم‌گیری باز می‌مانند.

آیا این تفاوت رفتار در زمان مواجهه با چنین موقعیتی ریشه در شخصیت دارد یا تجربه؟

از نظر ریشه‌های شخصیتی و عوامل زیستی، برخی افراد به‌صورت بیولوژیکی تکانه‌ای‌تر یا در مقابل، محتاط‌‌‌تر هستند. در این میان، «سیستم فعال‌ساز بازداری» (BIS) در افرادی که فعالیت بیشتری دارد، موجب می‌شود نسبت به نشانه‌های تهدید و ابهام حساس‌تر باشند. در نتیجه، برای این افراد ابهام صرفاً یک چالش نیست، بلکه به‌عنوان یک خطر فوری تفسیر می‌شود و سیستم عصبی آن‌ها را به وضعیت آماده‌باش و استرس بالا می‌برد.

 در کنار این موضوع، ویژگی شخصیتی «گشودگی به تجربه» (Openness to Experience) که یکی از مؤلفه‌های «مدل پنج عاملی شخصیت» (Big Five) است، از مهم‌ترین پیش‌بینی‌کننده‌های موفقیت در مواجهه با شرایط مبهم محسوب می‌شود. افرادی که گشودگی بالاتری دارند، ذهنشان تازگی را به‌عنوان پاداش پردازش می‌کند نه تهدید؛ به همین دلیل از کشف ناشناخته‌ها لذت می‌برند، در حالی که افراد با گشودگی پایین‌تر معمولاً به دنبال نظم و چارچوب‌های ثابت هستند تا احساس امنیت بیشتری داشته باشند.

در سطح تجربه، نکته مهم صرفاً وجود تجربه نیست، بلکه نوع و کیفیت تجربه اهمیت دارد. افرادی که در محیط‌های متغیر مانند کارآفرینی یا جراحی تروما کار کرده‌اند، نوعی «واکسیناسیون روانی» را تجربه می‌کنند؛ یعنی مغز آن‌ها یاد گرفته است که ابهام معادل خطر یا مرگ نیست.

مواجهه‌های قبلی با شرایط مبهم و بقا در آن‌ها باعث شکل‌گیری نوعی حافظه موفقیت می‌شود که در مواجهات بعدی، اضطراب را کاهش می‌دهد.

همچنین مدیریت شکست نقش مهمی دارد؛ فردی که در گذشته شکست را تجربه کرده و به این درک رسیده که امکان بازیابی وجود دارد، نسبت به وضعیت «نمی‌دانم» انعطاف بیشتری نشان می‌دهد.

در مقابل، فردی که همواره در محیط‌های بسیار کنترل‌شده و با سطح امنیت بالا بوده، هنگام مواجهه با ابهام فاقد نقشه ذهنی مناسب برای مدیریت شرایط است و در نتیجه دچار نوعی فلج شناختی می‌شود.

چه تمرین‌هایی در زمان  توقف در موقعیت‌های مبهم پیشنهاد می‌دهید؟ 

اگر احساس می‌کنید در موقعیت‌های مبهم دچار گیر و توقف می‌شوید، چند تمرین می‌تواند کمک‌کننده باشد. 

یکی از این رویکردها، «قانون کوچک‌ترین قدم ممکن» است. به جای این‌که تلاش کنید یک تصمیم بزرگ و سرنوشت‌ساز بگیرید، فقط روی قدم بعدی تمرکز کنید. هر اقدام کوچک، داده‌ها و اطلاعات تازه‌ای ایجاد می‌کند که به‌تدریج از میزان ابهام می‌کاهد و تصویر روشن‌تری می‌سازد.

رویکرد دیگر، تغییر در روایت ذهنی است. به جای این‌که بگویید «نمی‌دانم چه می‌شود»، می‌توانید مسئله را این‌طور بازتعریف کنید که «این یک موقعیت برای آزمایش فرضیه است». این تغییر در نحوه بیان و تفسیر، می‌تواند جهت پردازش ذهن را از واکنش‌های مبتنی بر ترس به سمت تحلیل منطقی‌تر سوق دهد و در نتیجه، درگیر شدن سیستم‌های هیجانی را کاهش دهد.

در کنار این موارد، پذیرش «درصد خطا» نیز اهمیت دارد. باید پذیرفت که در شرایطی که اطلاعات کامل در دسترس نیست، وجود درصدی از خطا مثلاً حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد، بخشی طبیعی از فرآیند تصمیم‌گیری است. فردی که این عدم قطعیت و احتمال خطا را می‌پذیرد و درگیر کمال‌گرایی نمی‌شود، معمولاً در مواجهه با ابهام عملکرد بهتری دارد و راحت‌تر می‌تواند تصمیم بگیرد و پیش برود.

«تحمل ابهام» تا چه حد قابل تقویت است؟

قابلیت «تحمل ابهام» (Tolerance of Ambiguity) مهارتی قابل تقویت است و با تمرین می‌توان آن را پرورش داد. نکته اصلی این است که ابهام به‌خودی‌خود منفی نیست، بلکه نوع واکنش ما به آن است که میزان استرس یا توان تصمیم‌گیری را مشخص می‌کند.

و چگونه می‌توان «تحمل ابهام» را پرورش داد؟

یکی از روش‌های مهم، تغییر نگاه از تهدید به فرصت است؛ یعنی به جای دیدن ابهام به‌عنوان وضعیت خطرناک، آن را فضایی برای خلاقیت و کشف ببینیم. ذهن به‌طور طبیعی دنبال قطعیت است، اما پذیرش اینکه جهان همیشه قابل پیش‌بینی نیست، به کاهش تنش ذهنی کمک می‌کند. در کنار آن، تمرکز بر یادگیری در شرایط مبهم مؤثر است. اگر به جای نگرانی از ندانستن، این سؤال را مطرح کنیم که «در این وضعیت چه چیزی می‌توانم یاد بگیرم؟»، ذهن از حالت اضطراب خارج شده و به سمت کنجکاوی و تحلیل حرکت می‌کند.

یکی از مؤثرترین روش‌ها، قرار گرفتن تدریجی در معرض ابهام (Gradual Exposure)است. در این روش، فرد به‌صورت آگاهانه خود را در موقعیت‌های کوچک و قابل کنترلِ مبهم قرار می‌دهد. برای مثال، رفتن به رستورانی که قبلاً نرفته و منوی آن را نمی‌شناسد، گوش دادن به موسیقی در سبکی کاملاً جدید، حل معماها یا بازی‌هایی با قوانین پیچیده، یا شروع یک گفت‌وگو با فردی کاملاً ناآشنا. هدف در این تمرین‌ها این نیست که سریع همه‌چیز روشن شود، بلکه این است که فرد یاد بگیرد در فرآیند کشف تدریجی باقی بماند و واکنش‌های درونی خود را مشاهده کند.

روش مهم دیگر، تمرین ذهن‌آگاهی (Mindfulness)است. در این رویکرد، فرد یاد می‌گیرد افکار، احساسات و واکنش‌های بدنی خود را در لحظه مواجهه با ابهام، بدون قضاوت و درگیری ذهنی مشاهده کند. وقتی اضطراب ناشی از ابهام ظاهر می‌شود، به جای سرکوب یا تسلیم شدن در برابر آن، صرفاً آن را مشاهده می‌کند. این شیوه به‌تدریج باعث کاهش قدرت واکنش‌های هیجانی بر رفتار فرد می‌شود. در کنار آن، استفاده از تنفس عمیق در لحظات اوج اضطراب نیز کمک می‌کند تا سیستم عصبی به سمت حالت آرامش حرکت کند و واکنش «جنگ یا گریز» تعدیل شود.

در نهایت، توسعه «جعبه‌ابزار شناختی» نیز نقش مهمی دارد. یادگیری تکنیک‌های مختلف حل مسئله، اعتماد به نفس فرد را در مواجهه با موقعیت‌های پیچیده افزایش می‌دهد. همچنین استفاده از قواعد سرانگشتی (Heuristics) و فرضیه‌ها در شرایط ابهام، به جای انتظار برای اطلاعات کامل، به پیشبرد تصمیم‌گیری کمک می‌کند. در این نگاه، این ابزارها به‌عنوان راه‌حل‌های موقت و کاربردی استفاده می‌شوند، نه به‌عنوان حقیقت قطعی و نهایی.

دربخش تقویت جنبه‌های شخصیتی، هدف بیشتر کار روی الگوهای پایدار ذهنی و رفتاری است. یکی از مهم‌ترین موارد، پرورش کنجکاوی است. یعنی به‌صورت فعال در مورد موضوعات جدید یاد بگیرید، حتی اگر مستقیماً به کار یا نیاز روزمره‌تان مرتبط نباشند. این کار به‌مرور زمان مغز را به پذیرش «تازگی» و «ناشناخته بودن» عادت می‌دهد و واکنش دفاعی آن را در برابر ابهام کاهش می‌دهد.

نکته مهم دیگر، پذیرش عدم کمال است. در بسیاری از موقعیت‌ها، باید پذیرفت که تصمیم «رضایت‌بخش» از نظر عملی بهتر از انتظار برای رسیدن به بهترین تصمیم ممکن است. این نگاه، نیاز به کمال‌گرایی را که یکی از موانع اصلی تحمل ابهام است، کاهش می‌دهد.

در مرحله مدیریت واکنش‌های هیجانی، شناسایی محرک‌ها اهمیت دارد؛ یعنی فرد باید متوجه شود که کدام نوع ابهام بیشتر برای او تنش‌زا است، مانند ابهام در روابط، کار یا مسائل مالی. در ادامه، نوشتن افکار در لحظات اضطراب شدید می‌تواند کمک‌کننده باشد، چون باعث می‌شود الگوهای فکری ناکارآمد قابل مشاهده و سپس قابل اصلاح شوند. همچنین گفت‌وگو با دیگران، مانند دوستان، همکاران یا مشاور، می‌تواند به کاهش بار هیجانی و ایجاد دیدگاه‌های جدید کمک کند.

به نقل از آنا، در بخش واقع‌گرایی در انتظارات؛ باید پذیرفت که هیچ‌کس تحمل ابهام صددرصدی ندارد و هدف، حذف کامل اضطراب نیست، بلکه مدیریت بهتر آن است. حتی افرادی که تحمل ابهام بالایی دارند نیز در برخی موقعیت‌ها دچار استرس می‌شوند.

از طرف دیگر، این فرآیند تدریجی است و نیاز به صبر و تداوم دارد، نه تغییر سریع و ناگهانی. در نهایت، با تمرین مداوم، ذهن به این نتیجه می‌رسد که ابهام الزاماً برابر با خطر نیست و می‌تواند بستری برای رشد و خلاقیت باشد.

خروج از نسخه موبایل