نماد سایت خبرگزاری سیناپرس

آیا سیاست‌گذاران صنایع‌دستی لباس نامرئی پادشاه را می‌دوزند؟

صنایع دستی در ایران، فراتر از کالاهای تجاری، بازتاب‌دهنده‌ی هویت فرهنگی، تاریخی و هنری ملت ایران هستند که هر اثر، روایتی از دانش بومی و مهارت دست‌ساز هنرمندان است. ایجاد نظام‌مندی و سیستم‌گذاری مناسب در این حوزه، از جمله استانداردسازی کیفیت، شناخت و حمایت از تولیدکنندگان خرد، نه تنها به حفظ و انتقال این میراث غنی به نسل‌های آینده کمک می‌کند، بلکه می‌تواند موتور محرکی برای اشتغال‌زایی پایدار، توسعه روستایی و افزایش درآمدهای ارزی کشور باشد؛ به گونه‌ای که این صنایع از حالت سنتی و محلی خارج شده و در زنجیره ارزش جهانی جایگاه شایسته‌ی خود را کسب کنند.

به گزارش سیناپرس، صنایع‌دستی، به تعریف یونسکو، پدیدآوردن محصولاتی از منابع پایدار است که در آن دستان صنعتگر اساسی‌ترین عامل دخیل به شمار می‌آید. از نگاه ناقدانی همچون هوارد ریزاتی، صنایع‌دستی پدیدآوردن اشیایی است که به شکلی ویژه «کارکرد» را با «ارزش‌های انسانی» درهم می‌آمیزد.

این تعاریف صرفاً توصیفی نیستند؛ هر تعریفی که یک جامعه از صنایع‌دستی می‌پذیرد، ناگزیر مبنای گونه‌شناسی و در پی آن مبنای سیاست‌گذاری می‌شود. جایی که گونه‌ها بر اساس تفاوت‌های بنیادین در ماهیت، مخاطب، زمینه‌ی تولید، یا کارکرد از هم تفکیک شوند، سیاست‌ها نیز به همان نسبت دقیق‌تر و متناسب‌تر می‌شوند.

این همان مسیری است که در رویکردهای معاصر جهانی دنبال می‌شود؛ رویکردهایی که صنایع‌دستی را نه صرفاً از منظر فن و سنت، بلکه از ابعاد گوناگونی چون نوع رابطه‌ی صنعتگر با کارش، زمینه‌ی اجتماعی و فرهنگی تولید، کارکردهای سلامت‌محور و جایگاه در اقتصاد خلاق می‌نگرند و حتی پژوهش‌های پشتیبان آن‌ها از روش‌شناسی‌های مدرن و میان‌رشته‌ای بهره می‌گیرند.

در ایران اما از ابتدا به دلیل غلبه دید سنتی و نبود سیاست‌گذاری همه‌شمول، این پیچیدگی به دسته‌بندی‌های تک‌بعدی و یا تعریف شاخص‌های دوگانی و تک‌لایه تقلیل یافته است. از نگاه مراجع سیاست‌گذار، صنایع دستی یا صرفاً بر اساس فهرست عناوین رشته‌ها طبقه‌بندی می‌شود و یا با محوریت مصرف به دو گروه «کاربردی» و «فاخر و تزئینی» تقسیم می‌گردد.

این نگرش در برنامه‌ریزی‌های کلان اجرایی نیز نهادینه شده است: جشنواره‌ی «سرو سیمین» معطوف به آثار فاخر است، نمایشگاه ملی صنایع‌دستی و نشان مرغوبیت به آثار کاربردی اختصاص دارد، و اسناد اصالت و شناسنامه‌ها نیز همین مرز را بازتولید می‌کنند.

حاصل این رویکرد آن است که صنایع‌دستی به لحاظ کارکردی در حدفاصل دو سرانجام «بازار» و «کلکسیون/ موزه‌ای» محبوس می‌ماند و هر آنچه در این میانه جای می‌گیرد، دیده نمی‌شود. بهمین صورت، قوانین و مقرراتی که از دل این نگاه دوقطبی برآمده‌اند، ذاتاً خشک و انعطاف‌ناپذیرند؛ چرا که نه بر پایه‌ی شناخت شرایط واقعی صنعتگران، بلکه بر پایه‌ی مفاهیم اداری از پیش تعریف‌شده بنا شده‌اند. قانونی که با واقعیت کارگاه و بازار بیگانه است و به‌جای آنکه با تغییر شرایط جامعه‌ی صنایع‌دستی انعطاف نشان دهد، صرفاً خود را تکرار می‌کند.

به این ترتیب، سیاست‌گذاری برای صنایع دستی در ایران از چالشی پنهان رنج می‌برد و قوانین بالادستی و برنامه‌های چندساله توسعه همچون الگوها و اندازه‌های آماده‌ی یک خیاط حاذق روی میز چیده شده‌اند، اما پارچه‌ای در کار نیست یا به بیان دیگر اطلاعاتی که از دل بازار، کارگاه، و ارتباطات و زندگی واقعی صنعتگران بر می‌آید، غایب است.

در نتیجه و با توجه شرایط فعلی، در صنایع دستی کشورمان درست مثل داستان معروف هانس کریستین اندرسن جامه‌ای دوخته می‌شود که همه از آن تعریف می‌کنند، اما این جامه نه پوشیدنی و نه پوشاندنی است.

گزارش صنایع‌دستی، سلامت و تندرستی(Crafting Health and Wellbeing)  که در آوریل ۲۰۲۶ توسط اتحادیه صنایع‌دستی اروپا و دانشگاه شرق فنلاند  منتشر شده، نمونه‌ای از رویکردی است که می‌کوشد این فقدان را جبران کند.

نویسندگان گزارش ـ پروفسور سیرپا کوکو، دکتر نیینا وائنائنن و دکتر ریکا هیروونن ـ به‌جای ماندن در حصار نظریه، پا به میدان گذاشته‌اند و تجربه‌ها، مسائل و نگرش صنعتگران را به داده‌ها و خوراک اولیه‌ی سیاست‌گذاری بدل کرده‌اند. در حقیقت این دیدگاه به جای اتکا به نظام‌های انتزاعی نظری، بر نوعی دانش زیسته و حاصل تجربه‌های مستمر استوار است؛ دانشی که محققان آن را «دانش تجسم‌یافته» می‌نامند و صرفاً با پرسشنامه‌های آنلاین یا مرور مقالات آکادمیک قابل اندازه‌گیری نیست.

از همین رو پژوهشگران هر دو مسیر را هم‌زمان پیمودند: مرور نظام‌مند ۲۲۷ مقاله‌ی علمی از سراسر جهان و در کنار آن، پیمایش ۴۵۸ ذینفع اروپایی ـ از صنعتگران حرفه‌ای تا مربیان و درمانگران ـ و همچنین مصاحبه‌های عمیق با ۱۴ هنرمند برجسته از شش کشور.

باید توجه داشت صنایع‌دستی، بیش از آنکه بر نظام‌های انتزاعی نظری و «ایسم»‌های هنری متکی باشد، بر نوعی دانش زیسته، زمان‌مند و حاصل تجربه‌های مستمر استوار است. این نوع دانش ــ که محققان آن را «دانش تجسم‌یافته»  می‌نامند که صرفاً با پرسشنامه‌های آنلاین و مرور مقالات آکادمیک قابل اندازه‌گیری نیست. پژوهشگران این گزارش به‌خوبی می‌دانستند که باید هر دو مسیر را هم‌زمان دنبال کنند.

در حقیقت، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این گزارش، به رسمیت شناختن تفاوت بنیادین میان سه نوع رابطه با صنایع‌دستی است:

 ساختن برای امرار معاش،

 ساختن برای گذراندن اوقات فراغت

 و ساختن به‌مثابه‌ی سبک زندگی.

این تمایز ظریف اما بنیادینی‌ است که درنظرگرفتن آن برای برنامه‌ریزی‌ها وسیاست‌گذاری‌های کلان حیاتی است. صنعتگری که بافندگی، وسیله امرار معاش اوست با بی‌ثباتی اقتصادی، فشارهای بازار، فرسودگی شغلی و آسیب‌های جسمی مزمن دست‌وپنجه نرم می‌کند. اما همان بافندگی برای کسی که در زمان فراغت در کنار دوستان خود می‌بافد، آرامش، تمرکز و ارتباطات اجتماعی را به همراه می‌آورد. سیاستی که این تفاوت را در نظر نگیرد، نه به صنعت‌گر حرفه‌ای کمک می‌کند و نه از ظرفیت شفابخش صنایع‌دستی در ارتقاء سلامت عمومی بهره می‌برد.

یکی دیگر  از برجسته‌ترین بخش‌های این گزارش، روایت نقش صنایع‌دستی در بحران‌ها باشد. در اوج همه‌گیری کووید ۱۹، میلیون‌ها نفر در سراسر اروپا به کارهای دستی روی آوردند و این نه صرفاً یک نوع رجوع به گذشته و نوستالژی، بلکه یک استراتژی بقا بود. ساختن در شرایط اضطراب، ناپایداری و عدم اطمینان، به مغز اجازه می‌داد که کنترل داشتن بر روی چیزی را دوباره تجربه کند، چیزی ملموس بیافریند، و در زمانی که آینده تاریک است، بر حال حاضر ملموس و دست‌یافتنی تمرکز کند.

گزارش همچنین از نمونه‌ای الهام‌بخش در استونی یاد می‌کند؛ زنانی که برای سربازان جنگ تورهای استتار دستبافت می‌بافند. این کنشگری دستی که محققان فنلاندی آن را  craftivism می‌نامند هم نوعی روان‌درمانی جمعی و هم بیان همبستگی اجتماعی است.

یافته‌های این پژوهش حاوی چند نکته‌ی کلیدی برای نظام عمومی سلامت است که در تمام جهان باید جدی گرفته شود:

در نهایت گزارش با تحلیل یافته‌ها و ارائه ده توصیه‌ی سیاستی مشخص به پایان می‌رسد که از میان آنها می‌توان به این موارد اشاره کرد:

به این ترتیب، نویسندگان به روشنی نشان می‌دهد سیاست‌گذاری مؤثر برای صنایع‌دستی یا هر حوزه‌ی فرهنگی دیگری بدون شناخت میدانی، تعامل و ارتباط با خود صنعتگران و رصد زندگی واقعی آن‌ها همان دوختن تن‌پوش نو اما نامرئی در داستان اندرسون است.

در عین حال این گزارش یادآوری می‌کند که در دنیایی که ماشین‌ها و الگوریتم‌ها روزبه‌روز بیشتر و بیشتر جای دست انسان را می‌گیرند، «ساختن با دست» نه یک نوستالژی، که یک ضرورت انسانی و مسأله‌ای مستقیماً مرتبط با سلامت تن و روان آدمی است. در عین حال روش پژوهشی که این گزارش پیش پای سیاستگذاران می‌گذارد این است که بدون ارتباط مستمر با جامعه سنتی صنایع دستی،  تألیف اسناد و سیاست‌ها کارآمد نخواهد بود.

 اندوخته‌ی اقتصادی جامعه‌ی صنایع‌دستی، که پیش از این نیز لاغر بود، در پی دو جنگ اخیر در منطقه چنان تحلیل رفته که حتی حفظ وضع موجود نیز با دشواری‌های بسیاری روبه‌روست.

اما شاید دقیقاً در همین بزنگاه است که می‌توان این منطق از تجربه‌ی اروپا آموخت که سیاست‌گذاری کارآمد نه با بودجه‌های کلان، بلکه با شناخت واقعی آغاز می‌شود. گوش سپردن به صنعتگران، رصد زندگی واقعی آن‌ها، و دیدن ارزش‌ها و ابعاد جدیدی که فراتر میانه‌ی «بازار» و «کلکسیون/ موزه» جای می‌گیرد.

آزاده نیکویی، پژوهشگر و  دانشجوی دکترای صنایع دستی

خروج از نسخه موبایل