جنگ، تنها معمارِ ویرانیِ سقفها و دیوارها نیست؛ جنگ، بنیانی عمیقتر را نشانه میرود: ذهن و روان انسان. زمانی که غبار حوادث فرومینشیند و سکوت سنگین پس از درگیری جایگزین میشود، جامعه با دو زخم بزرگ روبهروست: «خلأ معنا» (loss of meaning) و «پارگیهای روانی» (psychological fragmentation). در این لحظاتِ حساس گذار، وقتی زبان از توصیفِ وحشت عاجز میماند، هنر بهمثابه یکزبان جهانی، فراتر از کلمات، دستبهکار میشود؛ زبانی که نیازی به ترجمه ندارد و مستقیماً با ژرفترین لایههایِ وجود آدمی سخن میگوید.
در دوران پساجنگ، مفهوم «تابآوری» از یک واژهٔ انتزاعی در متون روانشناسی به یک ضرورتِ حیاتی برای بقای فردی و اجتماعی تبدیل میشود. در این بستر، هنردرمانی (Art Therapy) چیزی فراتر از یک فعالیتِ تفریحی یا اوقات فراغت است؛ هنردرمانی را باید «مراسمی برای بازگشتِ به خویشتن» نامید؛ آیینی که در آن فرد با واسطهٔ ماده و رنگ، رابطهای تازه با درد خود برقرار میکند.
برای کسی که از تروما (ترومای روانی) رنج میبرد، یک بوم نقاشی، یکتکه گِل، یا تاروپود یکپارچه، فضایی امن فراهم میکند تا رنجهایِ ناگفته، خاطراتِ مهارشده و وحشتهایِ بینام را تجسم ببخشد. هنر به بازماندگان جنگ اجازه میدهد «درد» را از درون خود بیرون بکشند و آن را به «اثر» تبدیل کنند. این فرایند، دقیقاً همان چیزی است که در ادبیات روانشناسیِ تروما «تغییر شکل سازنده» (transformative reframing) خوانده میشود: تبدیل یک هیجانِ تخریبگر به یک محصولِ خلاق و معنادار. هستهٔ اصلی تابآوری فردی نیز در همین نقطه شکل میگیرد. وقتی فرد میبیند که میتواند از دل آشفتگی، نظمی زیباییشناختی بیافریند، در واقع تواناییِ ازدسترفتهٔ خود برای کنترل زندگیاش را بازسازی میکند.
از تکنفره به جمعی: هنر بهمثابه پیوند میان ویرانهها
از دیگر سو، قدرتِ هنر هرگز در اتاقهای درمان محصور نمیماند. در سطح جمعی، هنر توانایی شگفتانگیزی در تبدیل «سوگِ پراکنده» به «آگاهیِ مشترک» دارد. در جوامع پساجنگ، هنر میتواند پلی باشد میان فاصلههایی که کیلومترها وسعت دارند و تفاوتهایی که سالها کینه رویهم انباشتهاند.
نمایشهایِ خیابانی، موسیقیدرمانی، نقاشیهایِ دیواری بر دیوارهای ترکخورده و سرودهای جمعی، به جامعه کمک میکنند تا با آسیبهای خود روبهرو شود؛ نه از راه انکار و سرکوب، بلکه از مسیرِ پذیرش و روایت. در این میان، هنر نقش «شفاگرِ جمعی» را بازی میکند؛ به ما میآموزد که چگونه رنجهای مشترکمان را از سلاح به ابزاری برای همدلی و صلح تبدیل کنیم. یافتههای پژوهشی در روانشناسی اجتماعیِ بلایا نشان داده است که جوامعی که پس از فاجعه به زبانهایِ هنری روی میآورند، دورهٔ بهبودی کوتاهتر و انسجامِ اجتماعی بالاتری تجربه میکنند.
هنر در قاب تابآوری، یادآور این حقیقت است: هرچند جنگ میتواند زیبایی را به آتش بکشد، اما ریشهٔ قدرتِ خلق دوباره، از هر ویرانی، عمیقتر و پایدارتر است.
فراتر از درمان؛ هنر بهمثابه امید
در نهایت، در دوران پساجنگ، هنر فراتر از یک ابزارِ بالینی یا روشِ مداخلهٔ درمانی، یک بیانیه است؛ بیانیهای برای بقا، اثباتِ حیات و بازپسگیری کرامتِ انسانی. هنر به ما میگوید: حتی در میانِ ویرانهها، هنوز میتوان رنگی یافت، صدایی شنید، قصهای تازه آغاز کرد و این، همان تابآوری است؛ نه انکارِ زخم، بلکه آغازی دوباره از درونِ آن؛ نه فراموشی، بلکه زیستن با زخم، اما نه برای زخم. تابآوری یعنی تواناییِ دیدنِ نور، درست در قلبِ تاریکی…
*زهرا حسیننژاد
عضو هیئتعلمی دانشگاه علم و فرهنگ-نایب رئیس انجمن علمی هنرهای تجسمی ایران

