حجت الاسلام حسن زاده لیله کوهی، استاد حوزه علمیه قم و کارشناس زبان و ادب عرب در گفتگویی با مهر، ضمن تشریح برخی فعالیت های زبان پژوهانه خود درباره زبان و ادبیات عربی و فارسی، با محوریت ادبیات قرآنی و روایی، اهمیت و اعتبار شیوههای گوناگون زبانپژوهی در بستر قرآن را مورد واکاوی قرار داد. بخش اول این گفتگو از نظر می گذرد؛
به نظر شما نقش رسانه ها در پیشبرد پژوهش های زبانی و ادبی به ویژه در حوزه کتب و معارف دینی چیست؟
در وهله نخست، کاری که شما می توانید بکنید این است که به مردم بگویید که حوزه هنوز کسانی را دارد که درست کار می کنند و مردم ناامید نباشند و کار دوم این که تلاش کنید تا پژوهشهای غیر متعارف و دیگرگون به رسمیت شناخته شوند و دیده شوند. یکی از مشکلاتی که ما داریم این است که باید با کمترین امکانات، پژوهشگر پرورش دهیم. ما پژوهشکده ثبت شده نداریم. حق اعطای مدرک نداریم. چقدر یک نفر باید واقعاً دانش دوست باشد تا بدون توجه به این مسائل بیاید و روی این موضوعات کار کند؟ فقط اینها انگیزههای شخصی است. لذا بیشترین وقت من صَرف نیروسازی می شود. ولی نیروهایی که میآیند باید به سطح مطلوبی برسند، دورههایی بگذرانند، آموزشهایی ببینند تا به سطح مطلوب برسند. خب یک جوان تا بخواهد برسد به کنه دانش و بعد از آن بتواند بپرد و تولید علم کند، باید زندگی کند، تأمین شود و این ها مانع است، لذا لازم است که این دست پژوهشها منعکس شود. با توجه به این شرایط، بنده به هر اندازهای که مانعی در راه نباشد در خدمت جوانان و جویندگان هستم. در همین راستا هم یک دوره واژهشناسی تطبیقی زبان فارسی تدریس کردم.
این دوره واژه شناسی مکتوب شده است؟
متأسفانه در سالهای حدود ۷۰ که وسائل ضبط اینقدر پیشرفته نبود، کلاسها برگزار شد و به صورت نواری ضبط شد ولی هرگز نتوانستیم بازیافتش کنیم.
درباره واژه شناسی تطبیقی توضیح می دهید؟
یعنی تمام واژههای فارسی را از الف تا یا و گزارشهای مربوط به هر واژه را آوردیم و با تمام واژههایی که در زبان فارسی و زبانهای پیرامونی بوده تطبیق کردیم. یک کار شگرفی شد که یادداشتهای خودم و برخی شاگردانم هنوز هست. این یک گارگاه آموزشی واژهشناسی فارسی بود. بعد یک دوره ترکیبشناسی برگزار کردیم. ترکیبهای زبان فارسی که مربوط به دورههای باستانی، میانه و جدید بود را بررسی کردیم و الان به زبانهای دیگر هم مشغولیم. چون یک زبانشناس باید زبان بشناسد و نمی شود با یک سری توهمات کلی کار تحقیقی کرد. شاید جالب باشد برایتان که من یک مجموعه شعر به زبان انگلیسی دارم که به زبان انگلیسی سرودهام. چون باید به حوزه ادبیات یک زبان مسلط بود و صِرفِ دانستن آن زبان کافی نیست.
*دوره ترکیب شناسی چقدر طول کشید؟
شاید هفت هشت سال. کار دیگری هم که انجام دادیم واژهشناسی روایات اهل بیت بود. احادیث را اصلاً از منظر حدیثی یا معنای مقصود نگاه نکردیم، از حیث واژگان به کار گرفته شده بررسی کردیم. از اول وسائل الشیعه.
روایات صحیح و سقیماش را جدا کردید یا همه را بررسی کردید؟
من معتقدم که اگر جعل هم شده در زمان صدورِ حدیث جعل شده و فضا را می رساند. این را به صورت کارگاهی برای طلاب انجام دادیم تا طلبهها با شیوههای واژهپژوهی و کاربرد آن در متون دینی آشنا شوند. اما چون دیدیم که آنها قواعد کلی پژوهشهای زبانی را نمیدانند و برایشان مشکل است، آمدیم روی لغتنامهها کار کردیم. معجم المقائیس و برخی کتب دیگر را متن گذاشتیم و تحلیلهای آنها را باز تحلیل کردیم که چطور به این تحلیل رسیدهاند. بعد گفتیم اگر همین کار را با دانش امروز انجام بدهیم چه نتیجهای حاصل میشود و چه فرقی با آن تحلیلها دارد. در مرحله بعد متن را هم حذف کردیم و پرسش را از اینجا شروع کردیم که در واژهشناسی و زبانشناسی چه می شود کرد؟ مثلاً با چه روشهایی می شود در زبان پژوهش کرد و قواعدش چیست؟ مثلاً این که اصل در وضع واژه برای محسوسات است یا برای معقولات است؟ در هر کدام هم مثالهای متعدد زدیم.
در آن دورهها مسئله محور عمل کردیم که زبان چگونه به وجود می آید، چگونه حرکت می کند؟ بحثهای عمومیای را هم در مدارس علمیه برای طلاب در همین زمینهها برگزار می کردیم. اما چون متن محور عمل نمیکردیم مقداری مشکلساز بود. مثلاً در مدرسهای طلاب به ما پیشنهاد دادند که گلستان سعدی را با ایشان بخوانیم. ما مقدمه گلستان را در چند سال خواندیم. روش ما این بود که از حروف شروع می کردیم تا کلمات و ترکیبات. اصل واژه کجایی است؟ مثلاً کلمه «منّت» یک هفته بحث برد. تمام واژگان مشابه و معانی احتمالی و مقصود گوینده. همه این طلبهها هم قرآنی بودند.
چقدر نگاه یک طلبه یا روحانی که کار واژهپژوهی و معناشناسی و تاریخمندی واژه انجام داده باشد، فرق دارد با روحانی با طلبه ای که اینها را نمی شناسد.
شما اگر در درس فقه ما حاضر شوید، از بس بدکار کردهاند با طلبهها، اینها را ریسمان سیاه و سفید و این مباحث میترسند، میبینید که چقدر این مباحث در فقه و استنباط نقش دارد. زمانی که حرف علمی زده شود و اهلش بشنوند، حتماً میپذیرند. الان در یکی از تغییرهایی که ما به صورت هفتگی میگوئیم، تغییر ادبی قرآن است؛ آیات گزینشی انتخاب میشوند، و دقیقاً درباره حروف، و کلمات بحث میشود و معانیای از قرآن کشف میشود که طلاب به وجد میآیند و شیرین و مؤثر میشود و قرآن مهم میشود. ما نمیخواهیم حرفهای خودمان را به دوش قرآن بگذاریم. آدمی که منصف باشد در دانش، خودش میداند که کجا دارد علم سازی و علم بافی میکند و کجا دارد کشف میکند.
در فعالیتهای زبان شناسانه و واژه پژوهانهی فعلی، رویکردهای گوناگونی وجود دارد که بسیار متأثر است از دستاوردهای محققین غربی در این زمینه. از سویی برای کشف معانی قرآن به این پژوهشها نیاز است و از سوی دیگر، رویکردهای موجود، بومی و متناسب با بسترهای دینی و اهداف مطرح شده در آن ها نیستند. این سبب شده که پژوهشگر قرآنی ما در روش شناسی خود، با تکیه به دستاوردهای اندیشمندان غیر مسلمان، پژوهش در متن دینی را آغاز کند و به نتایجی یا جهتگیریهایی برسد که متن آن را اقتضاء نکرده یا خلاف آن را گفته است. چه این که خواه ناخواه، روش، به عنوان شیوهی فهم، تأثیر خود را بر بروندادهای این پژوهش ها خواهد گذاشت. به نظر شما برای بهبود پژوهشهای موجود، چه باید کرد؟
به نظر حقیر کاری که باید انجام دهیم این است که برای مکاتب مختلف واژهپژوهی باید پژوهشگر تربیت کنیم و در هر مکتبی متخصص خودش را تربیت کنیم.
مثلاً رویکرد عرفانی را از تاریخی و از رویکرد فلسفی جدا کنیم و با هر رویکردی پژوهشگر تربیت کنیم؟
بله. و اصلاً هم نباید در این پژوهشها نتیجهگرا باشیم. یکی از آفتهای این علوم این است که مدام میگوئیم «که چه»؟، «به چه کار میآید»؟ و من معتقدم که کشفِ واقعیت، پله نردبان ما است. شما هر چیزی را که کشف واقعیت نکنید ولی نزدیکتر شوید به آن، ولو کشف تام هم نکنید از آن، بعدها در پژوهشهای بعدی اثرش را میگذارد. من در دانشگاه «علیگره» در هند درباره «واژههای عرفانی» سخنرانیای داشتم، در آنجا این مطلب راعرض کردم که: شما عزیزان در پژوهشهای زبانیتان، واژهای یک حوزه معرفتی خاص را «استاتیک» (ایستا) بررسی می کنید، مثلاً میگوئید «سجاده» در شعر دوره بازگشت، سجاده در شعر دوره خراسانی و بعد اینها را کنار هم میگذارید و استنتاج میکنید. در حالی که تطور پیدا شده و مفهوم سجاده در آنجا با این جا فرق دارد. شما باید به صورت «داینامیک» (پویا) بررسی کنید واژه را. واژه دارد راه میرود، از معنایش چیزی کم میشود یا به معنایش چیزی اضافه میشود. واژه ثابت نمیماند.
مشکل اینجاست که واژه مقطع زمانی ندارد که مثلاً شما نگهش دارید و مرزبندی معنایی کنید و بگوئید از اینجا به بعد واژه معنایش جدید میشود.
خب پس کار دانشمند چیست؟ او هم باید مثل عوام به واژه نگاه کند؟! او باید همین کار را انجام دهد. [روش و متدش را تدوین کند و با این شیوه کار کند]. لذا در زمانی که میگوید «به کوی میکده دوشش به دوش میبردند// فقیه شهر که سجاده میکشید به دوش» این سجاده غیر از سجادهای است که در دوره دیگری مطرح است. در آن شعر، سجاده نمادِ زهد بوده، نمادِ این بوده که طرف روی هر زمینی نماز نمیخوانده. آنها که مُهر نداشتهاند. سجادهای که الان ما داریم لِفافه مُهر و تسبیح ماست. آن سجادهای که او داشت بر شانه حمل میشد. عرفایی بودهاند که بر آب سجاده پهن می کردهاند. آن سجاده را شما ببینید که با این سجاده فرق دارد و آن وقت معانی که به ازاء اینها جعل شده است آنها با جهات ثانوی که در واژه به کار میرفته متفاوت میشود.
البته این روش وابستگیهای زیادی هم به دانشهای پیرامونی دارد. زیرا آنها مبادی این علم هستند و اگر ما در اینجا به نتیجه درستی نرسیم، نمیتوانیم قضاوت درستی داشته باشیم. مثلاً تصور ما از پیدایش زبان، تکثیر و تطور آن چه هست؟ آیا به کلونیهای زبانی و به تبادلات بین اینها قائلیم یا اینکه به نظریه انتشار قائلیم. این خیلی بستگی دارد به این که تصور ما از حیات بشر چگونه باشد. این که بشر کجا و چه جور به وجود آمده؟ آیا ما واقعاً داریم با یک مبنای ماتریالیستی به بشر نگاه میکنیم و این که آیا انسان در نقاط مختلف باید از ترکیب آواها زبان را بیافریند یا نظریه خلق را قائلیم که انسان خلق شده و زبان به او تعلیم شده (علم الأسماء)؛ بعداً تطورات پیدا شده و در نقاط مختلف منتشر شده؟ لذا ما به یک سری پژوهشهای میدانی نیاز داریم. یکی از علاقهمندیهای من در حوزه زبان این است که زبان سرخپوستهای آمریکای لاتین را و بومیان استرالیا را با زبانهای بومی خاورمیانه مقایسه کنیم.
به عنوان سه قوم و فرهنگ بومی که زبانشان هنوز دست نخورده است؟
به این جهت که ببینیم اینها مهاجرت کردهاند یا نه، چون متأسفانه گزارشهایی که بعدها غربیها سعی کردند پنهان کنند این است که برخی سرخپوستها مهاجران قفقازند. اگر واقعاً ژنتیک و ریشههای زبانی این را تأئید کند، نظریه انتشار تثبیت خواهد شد. شما از همین پژوهش میخواهید به عنوان مبنا و مبادی علم زبانشناسی و واژهپژوهی استفاده بکنید. مثلاً ربط زبانهای کلدانی و سومری به زبان ترکی چیست؟ ترکی آذری چقدرش ترکی است و چقدرش فارسی است؟ نه از حیث تبادل واژه، بلکه از حیث پیشینه.
یعنی بستر به وجود آمدن این زبان چیست؟
بله. متأسفانه ما در این بسترها بسیار به دانشهای غربیها اعتماد میکنیم در حالی که باید بازآفرینی کنیم. همه اینها را باید با نگاه مشکوک بنگریم. چون قطعاً پژوهشهای غربیها سوگیری دارد و طبیعتاً در زمانی که در دوران پهلوی، ایران وابستگیهای نزدیک با دولتِ غاصبِ اسرائیل داشته، به دلیل اینکه اسرائیل در منطقه تنها مانده، برنامه دُول استعماری این است که اسرائیل یک یار قدیمی داشته باشد، این وقت است که شما میبینید پژوهشها این سو را دارد که از حیث تاریخی ما را به یهود پیوند بدهد. در حالی که گزارشهای تاریخی خلاف این را نشان میدهد؛ یا این سو را دارد که حتماً بین مادها و سومری ها شکاف ایجاد کند، بین ما که نژاد آریاییهای مهاجر سیبری هستیم با سامی نژادها فاصله ایجاد کند.
یعنی شما می خواهید بگوئید که اینها متأثر از فضای سیاست است؟
بله بله. البته چون اینها نظریات غیر رسمی هستند، عموماً در حاشیه قرار میگیرند و از متن رانده میشوند. ما در حوزه نیاز به پژوهشگاههای جدیای داریم که این مبناها و اصول و روشها را باز تولید کند. نباید به آنچه داریم اعتماد کنیم.
البته این مسئلهها جدیداً و توسط غربیها ایجاد شده است و ما آنها را در درون خودمان نداشتهایم. مثلاً ما مسئله پیوند یا گسست زبانهای هندو اروپایی با زبانهای سامی را نداشتهایم. یا بهتر است بگویم بنده تاکنون ندیدهام.
البته ندیدن دلیل خوبی بر نبودن نیست وگرنه این مسئلهها بوده است. درست است که زبان فارسی یک زبان مبنی بر سکوت ترکیبی است و زبانهای عبری و عربی و سامی، زبانهای مبنی بر حرکت و اشتقاق، ولی اینها نمیتواند یک پژوهشگر را فریب دهد. ما داریم روی زبانهای هند کار میکنیم، زبانهای مناطق شمالی هند، زبانهای مناطق جنوبی هند، چرا اینقدر سانسکریت برجسته شده؟ باید بدانیم که به اندازه آمیختگی نژادی و بلکه بیشتر از آن، آمیختگی زبانی داریم و اصلاً زبان فارسی و زبان عربی ممکن است مهدش جا به جا شده باشد، یعنی شما با جغرافیای استاتیک این را میبینید، من با جغرافیای داینامیک، شما با یک جمعیت کوچنشین غیروابسته به سرزمین و وطن رو به رو هستید.
الان شما بگوئید حوزه ماد کجاست؟ من فکر می کنم بیشتر عراقی است تا ایرانی. البته مربوط به کوهستانهای شرقی میان رودان. ولی اصلاً فارسی که شما تعریف میکنید، بیشتر خوزستان است. ییلاقشان شیراز بوده، در حالی که ولیعهدنشینشان جهرم (منطقه گرمسیر) و آثارشان بیستون و قصر شیرین و ایوان مدائن است. اصلاً تصور سرزمینی و جغرافیای اقلیمی ما اشکال دارد. مثلاً جزیرهالعرب را خشک میبینیم، ولی از کی خشک بوده؟ یعنی خداوند این سرزمین را همینجور خشک و بیآب و علف آفریده؟!
من در کتابِ تاریخ عرب قبل از اسلام، نوشته سلیم الحوت، میخواندم که مناطق شبهجزیره عربستان، شمال (نزدیک شام)، جنوب (یمن)، منطقه طائف و منطقهی حجاز بوده (البته تقسیمبندیهای دیگری نیز هست)، و البته قطعاً منطقه مرکزی که حجاز است و محل ظهور اسلام، خشک بوده و زندگیشان بدوی بوده.
تا چند سال پیش از اسلام را بررسی کرده بود؟
تا حدود ۵۰۰ سال پیشاش را، البته تاریخ دقیق نمیدهد.
یکی از اشکالات ما این است که به دانشهای پیرامونی آشنایی نداریم. مثلاً همان زبانشناسی و زبانپژوهی را که بلدیم، با آن میخواهیم، پژوهشهای باستانی را انجام دهیم در حالی که ما سیر تطور اقلیمی دنیا را در دانشهای دیگری داریم. مثلاً وقتی میبینید گزارشی داریم که از منطقه سردسیر شمال روسیه، آریاییها مهاجرت کردند، آیا اصلاً گزارش صحیح تاریخی هست یا نه، چون روسها، اِروساند. از ناحیه اَرَس آمدهاند و «اصحاب آلرِّس» قرآناند، شما باید درست تحلیل کنید تا نتیجهی درستی بگیرید. به یکی از آقایان مدام تحلیل روایی میکردند ماجرای نوروز را و آن را مذمت میکردند، گفتم که این بحث را نکنید، نوروز در قرآن است و اتفاقاً از سنن ایرانی نیست بلکه از سنن آل ابراهیم است. روایت هم این را تأئید میکند که این سنت را عجم نگه داشته، این سنت در ذات خودش عجمی نیست. این تصورات علمی و روشی موجود وقتی رسوب ذهنی ما باشد در پژوهشهای ما تأثیر میگذارد.

