کد خبر : 14937 سه شنبه 10 شهریور 1394 - 10:07:23
آیا-فقر-حاصل-افزایش-جمعیت-است-یا-سوء-مدیریت؟

آیا فقر حاصل افزایش جمعیت است یا سوء مدیریت؟

در پاسخ به این سؤال که آیا افزایش جمعیت موجب فقر می شود یا خیر؟، می توان گفت: مسئله اصلی مدیریت است نه افزایش جمعیت، حتی بانک جهانی به این موضوع اذعان می کند و تأکیدش بر سیاستهای اقتصادی است.

 یادداشتی از سبحان جدیدساز درباره افزایش جمعیت در پی می آید؛

آیا فقر حاصل افزایش جمعیت است یا سوء مدیریت؟

در واقع سوال اصلی در این موضوع این است که آیا افزایش جمعیت موجب فقر می شود یا خیر؟ سوالی که پرسیده شده مقداری در نگاه اول  غیر معمول به نظر می آید، چون حداقل با دوستانی که بار اول این سوال را مطرح کردیم، گفتند که اصلاً مگر جای سوال دارد؟ معلوم است که افزایش جمعیت موجب فقر می شود و به نوعی برای آن ها بدیهی بود و اتفاقاً به این دلیل که بدیهی بود، آن را مورد سوال قرار دادیم که در عمل و تجربه پاسخ چیست؟

دیدگاه‌های نظری

ما ابتدا در این ارائه، دیدگاه های مختلفی که وجود دارد را مطرح می کنیم و بعد به ارزیابی تجربی با استفاده از داده هایی که وجود دارد می رسیم، مقداری هم بر وضعیت فعلی ایران راجع به جمعیت مروری خواهیم داشت و در نهایت پیشنهاداتی برای آینده خواهیم داد.

دیدگاه‌های منفی؛ مالتوس و پیروانش

ابتدا از دیدگاه منفی که دیدگاه غالب هم هست شروع  می‌کنیم؛ یعنی این دیدگاه که افزایش جمعیت موجب فقر و مانع توسعه است. این دیدگاه نظریه مالتوس است که منطق ساده ای دارد. به این ترتیب که با افزایش جمعیت، سهم هر کسی کم می شود، مثل یک نانی که وقتی تعداد بیشتر می شود، سهم کم می شود. به نظر کاملاً قابل قبول و منطقی می رسد. اما اجازه دهید این موضوع و نظریه مالتوس را بشکافیم.

الف) بخش اول نظریه مالتوس و نقد آن

مالتوس ۱۷۶۶ تا ۱۸۳۴ زندگی کرده و کتابش با عنوان «رساله ای در باب اصول جمعیت» را در حدود دویست و اندی سال پیش(۱۷۹۸) نوشته است. نظریه مالتوس دو بخش دارد. بخش اول می گوید جمعیت، به صورت تصاعد هندسی افزایش پیدا می کند و ما به نقطه ای می رسیم که غذا کم تر از جمعیت خواهد بود. مالتوس پیش بینی می کند با این رشد جمعیت، و با همین روند جمعیت اگر جلو رویم قحطی و کمبود غذا به وجود می آید. نقد اول به بخش اول نظریه مالتوس این است که آیا انسان، فقط مصرف کننده است؟ شما خیلی ساده نگاه کنید، اگر خیلی صفر و یکی نگاه کنیم و بگوییم انسان از تولدش تا ۱۸ سالگی مصرف کننده است، اما از ۱۸ تا ۶۰ سالگی انسان می تواند تولیدکننده باشد و کار و درآمدزایی داشته باشد.

بنابراین، انسان به صورت متوسط، دو برابر زمان مصرف، تولید کننده است و معمولاً تولیدی که هر انسان می کند، بیش از نیاز شخصی است و می تواند یک خانواده را بگرداند. یعنی جمعیت بیشتر، بیش از آنکه به معنای ایجاد مصرف کننده باشد، به معنای ایجاد تولیدکننده است. یعنی دو سوم عمر آدم ها می تواند مولد باشد و این ریشه در مدیریت اقتصادی دارد و نه اندازه جمعیت. جمعیت چه کم باشد و چه زیاد می‌توان به گونه‌ای آن را مدیریت کرد که شغل ایجاد شود، تولید ایجاد شود. که در این صورت جمعیت بیشتر یک مزیت برای اقتصاد به حساب خواهد آمد.

نقد دوم را دیویس مطرح کرده است. اولاً او مدعی است که مواد غذایی به نسبتی به مراتب بیش از تصاعد حسابی و حتی بیش از تصاعد هندسی، در طول زمان افزایش پیدا می‌کند. یعنی شیب آن حتی می تواند بیش از شیب افزایش جمعیت باشد. این استدلال که جمعیت که افزایش پیدا کند غذا کم می آید و مرگ و میر اتفاق می افتد، مثل این است که تصور شود پاهای عقب اسب، جلوتر از پاهای پیشین آن حرکت کند. یعنی جمعیت و غذا با یکدیگر متناسب بوده‌اند. اگر کمبود غذا ایجاد شده بود، تا به الان جمعیت نیز به این سطح نمی رسید.

نقد سومی که به این بحث وجود دارد این است که انسان در طول زمان، با افزایش جمعیت، این محدودیت ها را برداشته است. در همین کشاورزی سنتی ایران به ازای هر هکتار، سه تن برداشت گندم داریم. اکر کشاورزی مکانیزه شود به عدد ۱۱ تن می رسد و تقریباً چهار برابر می شود. بنابراین هم منابع غذایی ما هم در طول زمان افزایش پیدا کرده، هم خود انسان به محدودیت ها غلبه پیدا کرده و بنابراین، پیش بینی مالتوس، خیلی صحیح نیست.

ب) بخش دوم نظریه مالتوس و نقد آن:

بخش دوم نظریه مالتوس به این برمی گردد که بر اساس نظریه ریکاردو می گوید، در یک فعالیت و پروژه اقتصادی، چهار عامل با یکدیگر موجب ارزش افزوده می شوند: ۱) مواد اولیه و منابع طبیعی، ۲) سرمایه، ۳) نیروی کار و ۴) فناوری. این چهار عامل با یکدیگر موجب ارزش افزوده می شوند. حرف مالتوس این است که در بحث نیروی کار و جمعیت، اگر بقیه عوامل را ثابت در نظر بگیریم و در یک پروژه اقتصادی (مثلاً یک زمین کشاورزی) باشیم چه اتفاقی می افتد؟ فرضاً یک زمین کشاورزی دارید و یک نفر کافی باشد تا مراحل کاشت و داشت و برداشت را انجام دهد. حالا اگر همین یک هکتار زمین باشد ولی به جای یک نفر، ۱۰۰ نفر بخواهند روی این زمین کار کنند، بالاخره شما باید به این آدمها حقوق بدهید، اینجا ارزش افزوده معنی داری ندارید. مالتوس می گوید باید ترکیب بهینه ای از این چهار عامل داشته باشیم. جمعیت خیلی نمی تواند افزایش پیدا کند، زیرا موجب بازده نزولی می شود. این هم به نظر خیلی روشن و بدیهی می آید اما اجازه بدهید آن را  نقد کنیم.

فرض مالتوس این است که با افزایش نیروی انسانی، همه این عوامل ثابت می مانند؛ یعنی فناوری، سرمایه و منابع طبیعی. اگر ما این فرض مالتوس را در مورد یک پروژه اقتصادی، مانند کشاورزی در یک فصل، بپذیریم، آیا در مورد کشورها و کل جهان نیز با افزایش جمعیت، آن سه عامل ثابت می‌مانند؟ اگر خوب نگاه کنیم، این گونه نیست. از زمان مالتوس تاکنون، با افزایش جمعیت در همه این عوامل، تغییرات عمده‌ای رخ داده است.

الف) منابع؛ شما می بینید منابع جدید، از گاز و برق و نفت و انرژی خورشیدی و بادی و هسته ای و ... بسیار کشف شده که فهرست این انرژی ها روز به روز افزایش پیدا می کند. بهره برداری از این منابع هم بهتر شده، یعنی اگر قبلاً از یک هکتار زمین، سه تن گندم برداشت می کردیم، در روش جدید ۱۱ تن برداشت می کنیم. علاوه بر این، اصلاً خود ماهیت اقتصاد دیگر خیلی مبتنی بر منابع نیست. شما الان یک تلویزیون ال ای دی را  از دو میلیون تا شصت میلیون می‌خرید. حال اگر همان تلویزیون را له و مچاله  کنند، چقدر حاضرید برای آن، پول بپردازید!؟ هیچی! پس خیلی به منابع ربطی ندارد. آن ارزش افزوده و قیمتی که ایجاد شده، به خاطر فناوری است، یعنی اقتصاد کنونی دنیا عمدتاً مبتنی بر دانش و فناوری است. یعنی ما راجع به منابع، باید بگوییم هم خود منابع افزایش پیدا کرده، هم برداشت از منابع آسان شده و هم خود منابع اهمیتشان کم شده است.

ب) سرمایه؛ با افزایش جمعیت، بازار ها بزرگ تر شده است. وقتی می گویند سرمایه زیاد می شود، خود ذات سرمایه که زیاد نمی شود، جریان سرمایه به سمت نقاط سرمایه گذاری باید افزایش پیدا کند. جمعیت بیشتر، بازار بزرگ تر، تولید بیشتر و افزایش تقاضای سرمایه  را به دنبال دارد. کینز نیز این را تأیید می کند. بنابراین، اینجا سرمایه هم کاهش پیدا نمی کند که هیچ، بلکه بسیار هم بیشتر می شود. اصلاً میزان سرمایه در گردش کنونی دنیا با ۵۰ یا ۱۰۰ سال قبل قابل قیاس نیست.

ج) فناوری؛ در حوزه فناوری هم افزایش جمعیت، موجب تقسیم کار و تخصصی شدن و اساساً باعث پیشرفت فناوری می شود. مثلاً یک تیم تشکیل می شود که فقط زوایه عدسی فلان تلسکوپ گوشه یک سفینه را درست می کنند. خب اگر جمعیت نباشد، اصلاً چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. اگر جمعیت ما کم باشد نمی توانیم پیشرفت کنیم و این حد از فناوری را داشته باشیم. بنابراین هنگامی که افزایش جمعیت داشته باشیم، افزایش و بهبود در هر سه عامل چه در کره زمین چه حتی یک کشور، قابل مشاهده است.

علاوه بر این، حرف بسیار شایع وجود دارد که «جمعیت کم تر و با کیفیت تر». اما این تا کجا می تواند امکان‌پذیر باشد؟ تا کجا می توانیم  جمعیت را کم کنیم و کیفیت هم داشته باشد؟ آیا همه جمعیت می تواند نخبه باشد؟ ویمن می گوید فقط ۵ الی ۱۰ درصد جمعیت می تواند نخبه باشد. چون نخبه نسبت به جمعیت خودش نخبه محسوب می شود. چرا که اگر نهاد علم را به عنوان نخبه در نظر بگیریم و حالا یک بخشی از آن هیئت علمی را جزئی از آن نخبگان در نظر بگیریم، این هیئت علمی نیاز به نانوا، پزشک، تعمیرکار و... دارد. اگر بخواهید یک درصد هم هیئت علمی را افزایش دهید باید جمعیت پشتیبان مشاغل دیگر را هم به تناسب افزایش دهید.

در آمار اگر نگاه کنیم، سال ۲۰۰۸ آمریکا اعضای هیئت علمی اش ۱۲۶۸۰۰۰ نفر بوده است، به تناسب مقالات و کتابهای علمی اش هم ۲۷۲۰۰۰ عنوان بوده است. اعضای هیئت علمی ایران ۱۲۶۰۰۰ و مقالات و کتاب هایش ۱۱۰۰۰ بوده است. شما اگر که نگاه کنید هیئت علمی آمریکا ده برابر ایران است. اگر بخواهیم عدد هیئت علمی حتی به یک چهارم آمریکا برسد باید جمعیت سایر مشاغل به همان نسبت یعنی  دو و نیم برابر افزایش پیدا کند.

دیدگاه‌های مثبت

حال به سراغ نگاه مثبت می رویم، یعنی نظریه پردازانی که می گویند افزایش جمعیت نه تنها موجب فقر نمی شود بلکه موجب توسعه و رفاه هم می شود. بِکِر مدعی  است که افزایش جمعیت موجب تخصصی‌‌سازی یا تقسیم کار می شود که خود رفاه بیشتر را به دنبال دارد. از طرف دیگر وی مدعی است اساسا در جمعیت بیشتر احتمال تولد افراد نخبه بیشتر است. از طرف دیگر، می گوید در یک اقتصاد دانش بنیان، اگر ما جمعیتمان بیشتر شود درآمد سرانه و رفاه عمومی افزایش پیدا می کند و تا حدی پیش می رود که اصلا جمعیت بیشتر را لازم می داند. بکر مثال هند را می زند که هند با اصلاحاتی که در مدیریت اقتصادی خود بعد از دهه نود انجام داد، رشد اقتصادی بسیار سریعی کرد در حالی که نرخ رشد جمعیت و نرخ زاد و ولدش همان بود. هند جزء کشورهایی است که اصلا برنامه تنظیم خانواده را انجام نداد و کماکان رشد می کند.

کینز که از سردمداران اقتصاد لیبرالی است با این وجود، در این قضیه، به صورت موافق افزایش جمعیت صحبت می کند. او میگوید که جمعیت باعث افزایش تقاضای سرمایه است. سایمون مدعی است که اساسا رشد جمعیت یک دارایی اقتصادی است. با افزایش جمعیت ذخیره ی استعدادهای انسانی افزایش پیدا می کند و موقعیتی به وجود می آید که احتمال انتشار، بهره برداری و توسعه ی دانش در جامعه، بالا می رود. دانش یک چیزی است که من در ذهنم به دست می آورم و به شما می دهم، شما از آن استفاده می کنید، چیزی را به آن اضافه می کنید و  به دیگری می دهید و همین طور می چرخد. به خاطر گردشی که به وجود می آید بیشتر استفاده می شود، خطاهایش کاهش می یابد و پیشرفت بیشتری اتفاق می افتد. به همین دلیل افزایش جمعیت هم به لحاظ انباشت دانش و توسعه و پایه های اقتصاد دانش بنیان، پیشرفت را به دنبال خواهد داشت.

سایمون معتقد است با رشد فناوری، قیمت منابع کاهش می‌یابد و اقتصاد بیشتر مبتنی بر دانش و فناوری است. این موضوع تنها هنگامی به دست آمده که جمعیت افزایش یافته است. از این روست که او جمعیت را منبع غایی می‌داند و کتاب خود را با همین نام(منبع غایی، ۱۹۸۱) می‌نامد. به واقع رشد سریع جمعیت به تاثیر مثبت در توسعه ی اقتصادی منجر می شود.

خانم بوزراپ نظریه مالتوس و نمودار مالتوس را به چالش می کشد. خط قرمز نشان دهنده جمعیت است و خط سبز هم رشد غذا از نظر مالتوس است. خط آبی نشان دهنده رشد واقعی غذا(بر اساس تحقیقات بوزراپ) در دنیا بوده، دقیقا با جمعیت جلو رفته است، یعنی هرگاه جمعیت نیاز داشته است غذا هم فراهم شده و این خیلی جالب است. این موضوع ما را به یاد آیه قرآن می اندازد که خداوند رزاق است.

این نظریه‌پردازان که تعدادشان هم کم نیست نگاه مثبت و ایجابی به افزایش جمعیت  دارند.

دیدگاه‌های خنثی

عده دیگری مانند آلن کِلِی وجود دارند که نگاه خنثی گرایانه  دارند. آن‌ها جمعیت را متغیر تاثیرگذار نمی دانند و مدعی اند جمعیت نه تاثیر مثبت بر پیشرفت و رفاه دارد و نه تاثیر منفی. در بحث پیشرفت و توسعه، متغیرهای بسیار تاثیرگذارتری نسبت به جمعیت وجود دارد. آکادمی ملی علوم آمریکا سالانه گزارشهایی را در خصوص جمعیت  منتشر می کند که از سال ۱۹۸۶ در گزارش هایش دیگر به کشورها توصیه نمی کند جمعیتشان را کاهش دهند و البته توصیه هم نمی کند افزایش دهند. اصلا توسعه را مربوط به سیاست های اقتصادی می داند. حتی بانک جهانی دیگر در بیان این بحث ها محتاط شده و نگاه خنثی گرایانه  دارد.

یافته‌های تجربی

در یافته های تجربی دو حالت در نظر گرفته شده است:

الف) تحولات اقتصادی در طول زمان: در این حالت کل جهان و تک تک کشورها در نظر گرفته شده و و بررسی می شود که با افزایش جمعیت چه اتفاقی برای آن‌‌ها افتاده است. چه با احتساب دلار ثابت ۲۰۰۵، چه با احتساب دلار جاری می بینید که سرانه ی درآمد (نه کل درآمد) برای کل جهان افزایش پیدا کرده است. حتی ثابت هم نمانده، بنابراین اینجا اصلا بحث جمعیت نیست.

برخی کشورها ثروتمند و برخی کشورها فقیرند، ما آن ها را جدا کردیم. درآمد سرانه ی کشورهای توسعه یافته مثل آلمان، ژاپن، بریتانیا، آمریکا و ...  با افزایش جمعیت، افزایش پیدا کرده است. کشورهایی مثل چین و هند که صحبتش شد. کشورهای آمریکای جنوبی، حتی کشورهای توسعه نیافته مثل بنگلادش و مصر... هم همین طور بوده است. اصلا کشوری وجود ندارد که با افزایش جمعیت، درآمد سرانه اش کاهش پیدا کرده باشد، مگر مقطعی اتفاقی افتاده باشد. مثلا قیمت نفت ایران در زمان جنگ، کاهش پیدا کرد و ربطی به جمعیت نداشت چون پایه ی اقتصاد مبتنی بر نفت بود. چه قبل از ۱۹۷۶ که رشد جمعیت‌مان زیاد بود درآمد سرانه افزایش پیدا کرد، چه بعد از ۱۹۸۸.تقریبا به یقیین می توانم بگویم همه کشورها همین طور هستند.

ب) حالت دوم، آن است که در زمان ثابت(سال ۲۰۱۰) در یک عرض جغرافیایی بین کشورهای مختلف، بین کشورهای پر جمعیت و کم جمعیت، مقایسه کنیم. ما آمدیم برای تمام کشورها بدون نمونه گیری، متغیرهای اقتصادی را با جمعیت همبستگی گرفتیم. این همبستگی بین جمعیت و شاخص های مختلف اقتصادی آن ها معنی دار نبود، حتی ضرایبش هم بسیار کم بود. این موضوع در مورد همه شاخص‌ها من‌جمله درآمد سرانه، شاخص شکاف فقر و شاخص ضریب جینی به عنوان شاخص‌های نابرابری، بیکاری، مصرف سرانه ی انرژی و... و. صادق است.

این خیلی جالب است که شما بین کشورهای مختلف مقایسه کنید، از کشور کم جمعیت به کشور پر جمعیت بروید. مصرف توان الکتریکی که سایر انرژی ها را تامین می کند، طبق آمار های خود بانک جهانی همزمان با رشد جمعیت، تامین شده است.

جمع‌بندی یافته‌ها آن‌که اگر در زمان ثابت و در عرض جغرافیایی در نظر بگیرید، جمعیت تاثیر معناداری بر اقتصاد ندارد. اگر در طول زمان نگاه کنید درآمد سرانه با افزایش جمعیت، افزایش پیدا می کند. بنابراین نظریه‌های مثبت با افزایش جمعیت در طول زمان تأیید می‌شوند و نظریه‌های خنثی‌گرایانه با مقایسه کشورها در عرض جغرافیا و در زمان ثابت، تأیید می‌شوند. اما یافته‌های کشورها نظریه‌های منفی را به هیچ عنوان تأیید نمی‌کند.

یک مفهومی که اینجا استخراج می‌شود آن است که در طول زمان، مکانیزمی برای رشد منابع و تطبیق انسان و جمعیت بیشتر وجود دارد (همان نظریه ی خانم بوزراپ). این موضوع تنها شامل غذا نیست؛ بلکه انرژی، امکانات و غیره را نیز شامل می‌شود. به نظر می‌آید جهان ظرفیت زیادی برای جمعیت بیشتر و بیشتر دارد. پس نظریه منفی تایید نمی شود و نظریات مثبت و خنثی گرایانه را در نظر می گیریم. اگر هم فقط نظریه خنثی گرایانه را در نظر بگیریم، مسئله اساسا افزایش جمعیت نیست، مسئله مدیریت است. صورت مسئله را عوض نکنیم؛ کمبود آب ربطی به جمعیت ندارد، به مدیریت مربوط است. این بسیار تیتر مهمی است؛

مسأله افزایش جمعیت نیست، مسأله سوءمدیریت است

اگر من فقط همین یک جمله را بتوانم منتقل کنم کافی است چون خود بانک جهانی دارد می گوید جمعیت را کاهش یا افزایش ندهید، مدیریت خود را درست کنید.

وضعیت فعلی جمعیت در ایران

مقداری به وضعیت ایران برگردیم. تا حدی این روزها گفته می شود نرخ زاد و ولد الان پایین تر از سطح جانشینی است. معنی آن این است که جامعه ما پیر می شود، نه این که جمعیت کم می شود بلکه جمعیت پیر می شود. بعد از ۴۰ سال جمعیت شروع به کم شدن می کند. نفس پیر شدن مسئله بزرگی است و واقعا بحران هایی را برای جامعه ایجاد می کند.

سازمان ملل سالانه گزارش هایی چاپ می کند و برای تمام کشورها، پیش بینی جمعیت را با سه سناریو انجام می دهد؛ نرخ زادو ولد بد، متوسط و خوب. نرخ زادو ولد متوسط ادامه نرخ فعلی است. نرخ بد، پایین‌تر از نرخ فعلی و نرخ زادو ولد خوب بیشتر از نرخ فعلی است. این گزارش‌ها در سه زمان کوتاه مدت، بلندمدت و میان مدت است. بلند مدت حدود صد سال است. میان مدت حدوداً ۳۰-۴۰ سال و کوتاه مدت حدود ۱۰-۱۵ سال است. ما اگر برای ایران در سناریوی متوسط (نه خوب و نه بد) و برای ۳۶ سال آینده در نظر بگیریم، میانگین سنی ایران که در سال ۱۹۵۰ حدوداً ۲۲ سال بود، در سال ۲۰۱۰ حدوداً ۲۷ سال شد و در سال ۲۰۵۰ به عدد ۴۲ سال می رسد. جامعه ژاپن، همین الان میانگین سنی اش ۴۵ سال است. می گوییم جامعه ژاپن پیر است. یعنی ۳۶ سال دیگر ایران جامعه‌ای پیر خواهد بود.    

نه تنها میانگین، بلکه هرم سنی ایرانِ ۲۰۵۰ را اگر در کنار ژاپن ۲۰۱۰ بگذارید، می بینید که بسیار شبیه همدیگر هستند. پس ایران جامعه پیری خواهد شد و نباید به این نگاه کنیم که الان جوان زیاد داریم. به سادگی و به سرعت، این اتفاق خواهد افتاد.

وضعیت مطلوب این هرم وقتی است که کاملا به شکل هرم باشد. یعنی پایین هرم بزرگتر از بالا باشد. شاخص مطلوب در این هرم داریم چون از یک سنی شما نمی توانید کار کنید و یک عده باید هزینه ی زندگی شما  را بدهند، این قابل محاسبه است و برای همین است که سن بازنشستگی را یک حدی می گذارند. این ها همه قابل محاسبه است. پس ما  راجع به آینده ی جمعیت ایران خیلی سراغ چیز های عجیب و غریب نرویم.

پیشنهاداتی برای برنامه افزایش جمعیت در ایران

من راجع به برنامه ی آینده یک سری  پیشنهاد دارم. اولا که باید بدانیم، خیلی از کشورها رویکرد خودشان را نسبت به بحث جمعیت تغییر داده اند، یعنی خیلی از کشورها به این نتیجه رسیده اند که اصلا باید جمعیت خودشان را افزایش دهند، حتی کشورهایی که جمعیتشان زیاد است، کشورهای اروپایی و استرالیایی که اصلا مشکل جمعیت دارند به کنار، چین محدودیت خودش را برداشته و یا هند اصلا به برنامه ی تنظیم خانواده توجهی نکرد، آمریکا هم این برنامه را دنبال نکرد. ترکیه توسعه خود را مشروط به این می داند که متوسط سه فرزند را در هر خانواده داشته باشد تا که جامعه جوان بماند و نیروی کار داشته باشد.  نمودار ذیل افزایش درصد کشورهایی که به سیاست‌گذاری برای افزایش نرخ زادوولد پیوسته‌اند را از سال ۱۹۷۶ تاکنون نشان می‌دهد.

شکل ۱-سیاست کشورها در خصوص نرخ زاد و ولد ۱۹۷۶ تا ۲۰۱۱

باید بدانیم که کشورهایی که برنامه توسعه و چشم‌انداز توسعه و پیشرفت دارند، برای بالا رفتن از سطحی از توسعه، نیازمند جمعیت بیشتر هستند. و اگر آن جمعیت لازم را نداشته باشند، نمی‌توانند به آن سطح از پیشرفت برسند. زیرا به اندازه کافی نیروی متخصص نخواهد داشت. یک موقع هست که به دنبال توسعه ایم، چشم انداز آینده داریم، یعنی نهاد علم، صنعت و ... بزرگ تر شود که همه ی اینها یک جمعیت پشتیبان می خواهند. مثلا روسیه یک میلیون مهندس در حوزه ی صنعت دریایی دارد. روسیه تا نزدیک به دویست میلیون جمعیت نداشته باشد، نمی تواند  این یک میلیون را هم داشته باشد؛ جمعیت شرط لازم است، شرط کافی مدیریت است.

اما نمی توان گفت به گذشته، مثلا دهه شصت، برگردیم که متوسط پنج فرزند بود. چون تغییرات اقتصادی و اجتماعی به ما این اجازه را نمی دهد. اما ما احتمالاً با مجموع مولفه های فرهنگی، اقتصادی و ... امروز می توانیم روی کف سه فرزند حساب کنیم و این حرکت و اتفاق را در کشورمان ایجاد کنیم و این اتفاقی نیست که یک روزه رخ دهد، ممکن است ده سال یا بیشتر طول بکشد که این تغییر اتفاق بیافتد. اما دو اصل در برنامه ها و راهبرهای اجرایی را باید در نظر گرفت.

اصل اول: بحث جمعیت یک بحث اقناعی است. گاهی شما می خواهید مردم بچه دار نشوند، می گویید شناسنامه نخواهید داد که حالت زور دارد. مثلا بنزین را گران می کنیم نهایتا  مردم کمتر مصرف می کنند؛ یعنی این امر در سیاست گذاری امکان پذیراست. اما یک موقع است که می گویید این کار را باید بکنید، بچه بیاورید دیگر زور کارساز نیست. مثل مقایسه راهپیمایی و حکومت نظامی. در حکومت نظامی می‌گویید هر کس بیرون آمد، سربازان حکم تیر دارند. در نتیجه مردم بیرون نمی‌آیند. اما اگر به مردم بگویید راهپیمایی بیایند، باید مردم را قانع کنید که بیایند، با زور نمی‌شود. ما باید ذهن و عقل مردم را آماده کنیم، به محاسبات اقتصادی مردم توجه کنیم و برای مردم حرف بزنیم و قانعشان کنیم. این بسیارموضوع مهمی است.

اصل دوم این است که برنامه جمعیت الان دیگر یک برنامه توسعه محور شده، مثل برنامه ی بلغارستان برای افزایش جمعیت از ۲۰۰۶ تا ۲۰۲۶. شما این برنامه را که باز می‌کنید اصلا برنامه توسعه است، برای مسکن، آموزش، بهداشت، مهاجرت و ... برنامه دارد اما اسمش برنامه ی جمعیتی است. استرالیا که اصلا پا را فراتر گذاشته، داخل برنامه اش جز همان چند صفحه ی اول، دیگر حرفی از جمعیت نمی زند. اصطلاحا برنامه های جمعیتی دو دسته اند، برنامه هایی که تمرکزشان روی خود فرزندزایی است. مثل سیاستی که می‌گوید به ازای فرزند آوردن مبلغی را می دهند فرضا یکمیلیون به ازای هر بچه. یعنی تمرکز روی خود فرزند است؛ اگر بچه دار شوید فلان قدر وام می دهیم، اگر ازدواج کنید فلان تسهیلات را می دهیم. برخی برنامه ها نیز روی آینده ی این بچه ها مانور می دهند، این بچه ها بزرگ شدند چه؟ که برنامه ی بلغارستان، ترکیبی از این دو است. و کشورهای مختلف، اقدامات مختلف و متنوعی را انجام داده اند. در هر صورت خداوند در قرآن هم می فرماید فرزندان خودتان را از ترس گرسنه ماندن نکشید؛ این سنت خداوند یک مکانیزم هایی در دنیا دارد.

حرف آخر، مسئله اصلی مدیریت است نه افزایش جمعیت. خود بانک جهانی دارد به این موضوع اذعان می کند و دیگر به کشورها راجع به جمعیت توصیه ای ندارد و تاکیدش بر سیاست های اقتصادی است. اولا که برای وضعیت ایران ما، حالا حالا ها فضا و امکانات موجود است. واقع بینانه  نگاه کنیم اگر الان به مردم بگویید بچه بیاورند  و فرضا سه بچه هم بیاورند، مگر جمعیت چقدر می شود؟ مگر  طول بیست سال و سی سال چقدر افزایش پیدا می کند؟ من این نگرانی کمبود فضا و امکانات را خیلی نگرانی جدی ای نمیدانم و نگرانی جدی «مدیریت» است. بنابراین طرح مسئله ما باید این باشد که  برنامه داشته باشیم؛ چون کشورها الان با یک برنامه بسیار حساب شده ای، جمعیت خودشان را افزایش می دهند.

منبع:مهر

کلید واژه ها: فقر سومدیریت افزایش جمعیت
نظرات شما

[کد امنیتی جدید]